روایتی متفاوت از سرقت سریالی مجسمه های تهران در پارک ها و معابر عمومی
جای خالی تنهاترین مرد شهر
مرجان داودی-گاهی می شد به تنهایی اش سرک کشید. دیدنش به این راحتی ها نبود باید آرام و آهسته می رفتی تا چینی نازک تنهایی اش ترک بر ندارد. مردی که سکوتش فریادی از درد بود و صدایی جز شکستن نمی داد؛ آن قدر که در هیاهوی شاخ و برگ درختان هویتش را هم گم کرده بود…
به قدری در خودش فرو رفته بود که گویی از کالبد سرد و فرتوتش تنها چشمانی بی رمق به جا مانده که عمق نگاهش به تصویری از گذشته ای تلخ است و آینده ای مبهم که در انتظار اوست.
پیله تنهاییش را در خلوتی دنج تنیده بود و می خواست در کنار صدایِ پایِ آب در حال و هوای خودش تا آخر عمر باقی بماند.
شاید غمش تلخی هجران بود و شاید هم داغِ رفتن دوستانش روی شانه هایش سنگینی می کرد؛ آخر رفقایش از آدم های شهر زخم خوردند و یکی پس از دیگری رفتند.
با آنکه کمرش از سختی روزگار دوتا شده بود اما تا آن لحظه را طاقت آورده بود که ناگهان آن شبِ شوم رسید.
آسمان نعره کشید و ابرها همچون ابروانی بهم گره خورده در هم پیچیدند و شب از شب پر شد .
صدای زوزه باد در لابه لای شاخ و برگ درختان پیچید؛ انگار چیزی شبیه به طوفان و گردباد در راه بود.
آن شب، با آنکه ماهش کامل بود نه روشنی ماه نمایان شد و نه سوسوی ستارگان!
آخر وقتِ رفتن بود و او می دانست لحظه خداحافظی است.
مجسمه ها با صدایِ بی صدا می روند
این حکایت، توصیفی خیالی بود از مجسمه متفکر برنزی در محدوده جلفای تهران؛ یکی از معدود آثار حجمی با جانمایی دنج و مناسب و زیبا و پر از احساس، مجسمه ای که روح داشت، احساس داشت و مجموعه ای از عواطف انسانی بود. اثری هنری که با آنکه محصول متریالی سرد و سخت بود اما حس داشت؛ به گونه ای که نمی توانستی به راحتی از کنارش عبور کنی اما این مجسمه هم مانند بسیاری از مجسمه های تهران ربوده شد.
نخست سرش گم شد و مجسمه ای که سر در بدن ندارد هم بهتر است پیکرش جمع آوری شود!
شاید مرمت این اثر امکان پذیر نبوده است. پس مسئولان بهتر دیدند که مجسمه را جمع آوری کنند؛ هر چند فراموشی این مجسمه حتی با غبار زمان هم برای دوستدارانش امکان پذیر نیست ، چرا که در یادها و خاطره ها باقی خواهد ماند.
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل…
برخی از اتفاقات سریع از یادها می رود، به همین دلیل یادآوری آن حتی اگر بارها تکرار شود، ضروری است. بیش از 10 سال است که بعضی از مجسمه های تهران ربوده ، تخریب یا جا به جا می شوند و معمولا هیچ سازمان و ارگان و دستگاه نظارتی هم نمی داند چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
این در حالی است که از سرقت سریالی مجسمه ها بیش از ۱۰ سال می گذرد و دستگیری سارق یا سارقان این آثار کماکان در پرده ای از ابهام است.
سوال اینجاست این مجسمه های سنگین وزن و برنزی چطور بدون هیچ سر و صدایی حذف می شوند ؟آیا مجسمه هایی که با هزینه بیت المال ساخته می شوند جزو سرمایه های ملی مردم نیستند و مردم نباید پیگیر حقوق شهروندی شان باشند ؟
نکته دیگر اینکه هنرمند مجسمه ساز مدت زمان زیادی را صرف ساخت مجسمه ای می کند که نشان از احساس درونی و خلقیات و خلاقیت اوست. در مجموع هر اثر هنری تبلور احساس هنرمند است که به راحتی در گوشه گوشه شهرمان خدشه دار می شود.
هزینه های صرف شده برای ساخت آثار هنری از یک سو و از سوی دیگر لطمات روحی جبران ناپذیر به هنرمندان را چه کسی پاسخ می دهد؟
شاید اگر مسئولان ذیربط دغدغه و ذوق و علاقه بیشتری نسبت به هنرهای تجسمی داشتند، اوضاع بهتری داشتیم چرا که از یک سو آثار هنری خلاقانه تری با نورپردازی مناسب و با توجه به نیازسنجی و نظر سنجی از مردم خلق می شد و از سوی دیگر مراقبت و نگهداری از آثار هنری با دقت بیشتر و بهتری انجام می گرفت.
امید است تا دستگاه های نظارتی و متولیان امور فرهنگی و هنری در نگاهی عمیق و درکی درست از آثار هنری و نیازهای فرهنگی جامعه هنرمندان را حمایت کنند.




آخرین نظرات: