حافظا!
« شخص باید دیوانه باشد تا خود را با تو برابر بینگارد.»
گوته، دیوان شرقی
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و برآدم زد
چنین است جهان بینی حافظ:
آفرینش در عشق از عشق و برای عشق؛ روشن شدن برافروختن هستی در شکفتن نخستین. «فرشته عشق نداند که چیست!» پس، آدم موضوعیت عشق آمد و آن درخشش جاودانه در «آدم »گرفت و آدم به صورت آفریدگار خود بار امانت را به وجدان بر گرفت اندوه و دغدغة ازلی ابدی هستی و شدن در مسیر ناممکن کمال حقیقت گذر از آزمونی سخت برای رسیدن، رسیدن به اصل: همه او شدن؛ در نظر حافظ (عقل) برای درک هستی، ظرف خردینه ای است؛ زیرا حرکت و جنبش هستی به «عشق» است و هم با عشق و اشراق می توان در آن حضور داشت و «هست» بود.
گونه با معیار غزل حافظ، برای شعر چهار اصل قائل می شود: عشق؛ می گلگون؛ پیروزی امید؛ ستیختن با زشتی(1) با ترکیب و تناسبی چنان موزون که چون کلام حافظ دلنشین باشد و جاودان بماند.
باید گفت درکی چنین عمیق از حافظ به واسطه زبان ،دوم شگفت آور و تحسین برانگیز است اما من همچنان تردید دارم که یک خواننده عادی بتواند حافظ را جز در زبان فارسی آن هم به تدریج و در مسیر عمر عمیقاً درک کند. زیرا جان هیچ انسانی را گنجایش پیوسته این همه انباشت معانی، کشف زیبایی، نا پرابستی عشق و نازکای حکمت نیست. پس غزل حافظ را بهتر است همچنان خواند که سروده شده است؛ به تدریج و در مسیر بیش از نیم قرن بارها خواندن حافظ اگر به نیاز خوانده شود، هرگز حس تکرار در انسان ایجاد نمی کند که در هر بار خوانش خلاقه او نکته تازه ای به دست توان آورد. به راستی «چه هاست در سر این قطره محال اندیش؟»
باری… خواجه حافظ – حافظ قرآن کریم با قرائت در چهارده روایت – شمس الدین محمد- آنکه خود را قطره ای در هستی می شمرد تا در ناممکن های آن بیاندیشد در قرن هشتم هجری شمسی در شیراز بزاد، هم در آن قرن فرمان یافت.
هفتاد سال به دنیا عمر کرد و کم تر از پانصد غزل از خود به یادگار گذاشت که نخستین بار ۳۵ سال بعد از درگذشت خواجه گردآوری و در یک دفتر (دیوان) مکتوب شد. نوشته اند پیش از آن بخصوص در بودیِ حافظ کسی را جسارت آن نبودی تا سر در این کار کند.
قطره محال اندیش
در عمر حافظ دوبار کتابشویان و کتابسوزان در شیراز به نمایش گذاشته شد؛ به بهانه خوانده شدن کتب فلسفی یک بار در حکومت امیر مبارزالدین و یک بار در حکومت پسر و جانشین او شاه شجاع که هر دو امیر خراجگزار ایلخانان مغول بودند و هم یوغ بیعت با ته ماندۀ خلفای عباسی در (مصر) را برگردن داشتند. امیر مبارز که نه خیلی دیر به دست پسرش کور شد چنان در تعصب و ریا عرصه را بر مردم تنگ کرده بود که به او لقب «محتسب» داده بودند و زندگی پنهان، «شیوه رندان بلاکش» شده بود. او تدریس فلسفه را در مدارس ممنوع کرده بود. مفتی ها و شیوخ خانقاه را برکشیده، دانشوران آزاده را منزوی کرده از بزرگ صوفیان ملاکی کلان ساخته بود و بزرگ ترین امام شهر چنان که نوشته اند از زاویه خود بیرون نمی آمد، مگر جمعه ها برای نماز جماعت و شبانه روز دهان روزه ، هزار رکعت نماز می گزارد.
کرسی قضاوت از طریق مزایده دست به دست می شد و…. «قاضی را هیچ آفریده پیش نخواند… و هرکه، برابر و روی در روی قاضی سخنان سخت گوید و جواب دهد و حرمت او کم کند فرمودیم شحنه ولایت او را سزا دهد!» و …« تزویر و تلبیس و مکر و حرامخوارگی و ظلم و بهتان… گواهی به دروغ… حیلت و افساد در میان خلق، بی شرمی و اخذ رشوت!»(2)، خصیصه اخلاق اشراف روزگار بود، و مردمان ضمن تحمل جباریت حکام از بیم اطراق پیوستۀ ایلچیان مغول، خانه نو نمی کردند و خانه های رو به ویرانی خود مرده دفن می کردند؛ شاید ایلچیان از نحسی برمند و وارد نشوند، که وارد می شدند و می طلبیدند آذوقه علوفه، سفره، شراب و شاهد هم!
«مقام پیران و عبادتگاه پاکان»؛ چنین بود لقب شهر شیراز و امیر مبارز، به تقلید خلفاء جمعه ها پیاده به نماز جماعت می رفت.
(1). گوته، دیوان شرقی
(2). جامع التواریخ
ادامه دارد…
برگرفته از کتاب «قطره محال اندیش»، مجموعه مقالات و سخنرانی های محمود دولت آبادی، مراسم بزرگداشت گوته در شهر فرانکفورت




آخرین نظرات: