گفتارهای محمود دولت آبادی

آن قطره محال اندیش/ بخش دوم

تصویر تحریریه خرد و فرهنگ

تحریریه خرد و فرهنگ

من در جوانی تاریخ سرزمین خود را خواندم و چنان دلزده و افسرده شدم که یکسره خود را غرق کردم در وجد و اندوه ادبیات، زیرا از تمام تاریخ بوی جنایت بلند بود و صدای چکاچاک جهل با جهل و فروریزش شأن و ارزش آدمی در انهدام اندیشه و زیبایی و آزادی.

اما… چنانچه از «دیوان شرقی» بر می آید گوته فرزانه شیفته و افسونی کمال زیبایی معانی و بیان در غزل حافظه می شود از همان چشم انداز هم به زیبایی های خیال انگیز شرق می رسد و از برکت چنین درکی به ضرورت و نیاز نزدیکی فرهنگی شرق با غرب که حافظ روشن ترین دریچه و خجسته ترین انگیزه این آشنایی ست. زیرا حافظ نه فقط میراث دار سعدی که وارث کمال یافته زبان پارسی دری ست. زبانی که با رودکی شکفته شد در حکیم فردوسی به ظرفیت های حماسی خود دست یافت و در نظامی به امکان غنایی اش این زبان که در بیان موجز عارفان به زلالی ناب رسیده بود، در مولوی گداخته و در سعدی پرداخته شد و اکنون حافظ قُله ترین زبانی بود که در ذات خود سواد ارزش های لگد مال شده یک قوم قدیمی را پاس می داشت با هر غزل هر بیت و هر واژه که او همواره کامل ترین تراش الماس آن را در نگین «انگشتر سلیمانی» خود می نشاند.

حافظ دانش مدرسی را آموخته، «درس سحر در ره میخانه» نهاده بود و شیوه رندی در پیش گرفته. او زبان و شعر عرب را می دانسته و می شناخته و موسیقی و آواز را هم اما دانش او منحصر به معارف و ادبیات بعد از اسلام نمی ماند چنانچه درونمایه های عهد عتیق و عهد جدید، نشانه هایی از مهرپرستی مانویت آیین زرتشتی نیز اسطوره و تاریخ و نجوم و مایه هایی از دانش فلسفی یونان…. در غزل حافظ بازتاب هنرمندانه می یابند.

می و معشوق و ساقی و شاهد و مطرب و یار و جانان و مغ و مغان و رند و پیر و سالک در مجموعه شیخ و زاهد و صوفی و شحنه و محتسب و غیره، با عملکردی مغایر شخصیت های نمادین در غزل حافظ اند.

خورشید، نور، روشنایی، مهتاب، سحر، سپیده، طلوع و طلعت و طالع، مقاهیم و نمادهای ازلی حافظ اند که همواره در مقابله و تعارض با تاریکی، ظلمت، نومیدی، ریاکاری ، بدعهدی و غدر زمانه قرار می گیرند…

و بوی خوش! زبان خواجه معطر است: آغوشمال در گل و بهار و نسیم؛ و به رنگ مهتاب و می ارغوان که یکجا نثار دوست می شود، معشوق یا معبود:

« رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست»

غزل حافظ در لحظاتی به خیال خوش گذشته باز می گردد، به «شهریاران» و «شهرِ» – «یاران» در جام جهان نمای خسروانه ای که دیگر نیست، اما بیش از آن حضور گذشته در غزل حافظ همچون وجدان پاره پاره و گمشده ی جمع ما، بازتاب کلیت و کلیات روحی یک قوم است همچون امری اجتناب ناپذیر.

به لحاظ ریخت شناسی هنری نیز ، حافظ بازتابنده جوهرجغرافیایی – محیطی، و روحیه نهفته در طبیعت معماری قدیم ایران نیز هست! چنانچه به لحاظ شخصیتی – شخصیت شناسی، او تجسم واقعیت محض انسان فرهیخته ایرانی ست و کاملا یگانه با روحیه جغرافیایی- اقلیمی ایران. یعنی آن منش « چمانی» استبداد آزموده که در انعطاف پذیری و کمانگی معنا می پذیرد و لقب « رند» از او پدید می آید. با چنین دریافتی ست که لحن، بیان و حتی واژگان خافظ را هلالی، کمانی، مواج و سپرنده( سپری شونده) می توان دید. مثل امواج رمل، مثل گرده ماهی های مواجِ شدن، و مثل قرینه سازی ها در تاق و در بندها و این تاق و هشتی و درگاه و دالان و رف و دریچه و تاقچه، آن اندرونی و بیرونی و قوس ها در بام های گنبدی- گهوارهای، آن سقف و ایوان و کنگره و عرض، و پستو- پسله ها و فضاهای تو در تو که به ابهام می انجامد و خصیصه ای روانی- اعتقادی را بازمی تاباند،     ( خصیصه های پنهان پوش و  درون گرا) چرا نباید بازتاب ناب و درخشانِ خود را درغزل بیابد، حتی در ضرب و مکث های فواصل هر جمله؟

« گل در بر و می در کف و معشوق به کام است!»

بی گمان خواننده عادی « از کجا آمد؟» کلام خواجه نیست؛ چون جمیع یادهای قومی و ناپیدای حافظ را در وجدان جمعی خود دارد. همین است اگر انسان توانسته است مجموعه تعارضات تاریخی- آیینی یک مردم را در اعتدال و با مراعات، به وحدت و آشتی بکشاند و خود بی قرار و بی آرام در حد فاصل سخیف ترین روزمرگی ها تا دورترین مفاهیم آرمانی، تا رسیدن به « آن گِرد نگونسار فیروزه ای» با نظم هماهنگ موسیقایی هستی، در شدن و شدن باشد؛ چنان که گویی آن رِند « قرعه بر غم زده» از خم باریک کوی کاهگلی پا برون می کشد تا رها شود در مدار هستی، تا در آغاز که:

« عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد».

 

 

 

 برگرفته از قطره محال اندیش، محمود دولت آبادی، سخنرانی بزرگداشت گوته در فرانکفورت

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط