به گزارش خرد و فرهنگ، بیان عـرفانی حـافظ، کـاملا ویژه و منحصر به فرد است، تلفیقی از عشق و فلسفه و طنز عارفانه که در کالبدی بـسیار زیـباشناسانه و در نهایت تسلط بر ریزهکاری های بلاغی ارائه میشود و طیفهای وسیعی از مخاطبان خود را همزمان سیراب میکند.
گنج در آستین و کیسه تهی جام گیتی نما و خاک رهـیم
هـوشیار حضور و مـست غرور بحر توحید و غرقۀ گنهیم
در این نمونه، آن چنان تصاویر و مفاهیم، قوی و جان دار هستند که هر خوانندهای را بـه اعجاب و تحسین وا میدارد؛ عناوین «گنج، جام، خاک، حضور، غرور، توحید، گـناه، بـحر و غـرقه» از اصطلاحات نمادین عرفانی میباشند که شرح آنها در این مقال نمیگنجد. ثروت در عین فقر، والایی در عین پستی، هـوشیاری در عـین مستی، حضور در عین غرور، بحر در عین غرقشدن، و توحیدی پاک در عین گناه. «و اسم فقر بـر کـسی کـه رغبت دارد به دنيا، اگر چه ملک ندارد، عاريت و مجاز بود؛ چه فقر را اسمی است و رسـمی و حقيقتی؛ اسمش عدم تملّک با وجود رغبت؛ و رسمش، عدم تملّک با وجود زهـد؛ و حقيقتش، عدم امکان تـملّک؛ چـه اهل حقيقت، به واسطة آنکه جملة اشيا را در تصرّف و ملکیت مالک الملک بيند، امکان حوالت مالکيت با غير روا ندارند» (کاشانی، 1385: 261). حافظ وقتی آینة تمامنمای نیازهای هنری و روحانی انسان و انسانیت میشود که «خـرقة زهد و جام می» – هر دو را – «از جهت رضای دوست» با خویش حفظ میکند و به اسلوب شطح و بیان نقیضی میرسد و دم از «سلطنت فقر» میزند و «در گدایی، گوشة تاج سلطنت میشکند» و «درلباس فقر، کار اهل دولت میکند» و «سـجاده را بـه می، رنگین میکند» و ستایشگر کسانی میشود که «ذکر تسبیح ملک در حلقة زنّار»دارند و «خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای». (شفیعی کدکنی، 1379: 433-432)
تجاهلالعارف
در قرآن کریم هم، نمونههایی از این نـوع طـنز به کار رفته است، از جمله در آیة 24 سورة سبأ میفرماید: «وانّا اوإيّاکُم لعلی هُدیً اُو فی ضَلل مّبين»: (یا ما یا شما گمراهیم و یا ما یا شما بر هدایت و راه راستیم) و هـدف از ایـراد این آیه، تأکید بر گمراهی گمراهان است. یکی از روشهای حافظ در طنزپردازی، تجاهل و خود را به بیخبری و ناآگاهیزدن و سادهنمایی است.
جمال دختر رز نور چشم ماست مگر که در نقاب زجاجی و پردة عنبیست
دخـتر رز، اسـتعارهای زیـبا از شراب است و نقاب زجاجی، هـمان شـیشه یـا ظرف شیشهای و پردۀ عنبی، همان انگور است که شراب از آن به دست میآید و کلمات زجاجی و عنبی، علاوه بر این که در ارتباط با «نـور چـشم» در مـصراع اوّل، هر کدام به یکی از اجزای چشم اشاره دارنـد، مـعادل اصطلاح امروزی شیشهای و انگوری هستند. «در این بیت، شاعر با یک سادهنمایی رندانه، نه تنها مشابهت و تناسب بسیار زیبایی بـین زجـاجیه و عـنبیه (که از اجزای چشم هستند) و زجاج و عنب (در معنای ظرف شیشهای شـراب و انگور) به کار برده است، در لفافه عزیزی و ارزشمندی و نورچشمی باده را هم رسانده است». (سمیعی، 1372: 74)
دی عزیزیگفت حافظ میخورد پنـهان شـراب ای عـزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود
حافظ در این بیت، بـه شـیوۀ معاندین با خودِ آنها برخورد میکند، در عین حال که شرابخواری خود را نه انکار و نه تصدیق مـیکند، بـه عـیبجوی متظاهر که به صورت «عزیز» – البتّه در تعبیر مجازی و به معنی «ناعزیز» – درآمـده اسـت، مـیگوید که شما، پنهانی کار خلاف میکنید و در ظاهر به راه صواب تمایل دارید و در یک تجاهل شـاعرانه، مـیگوید کـه اگر حرف شما صحیح باشد و من
در پنهان شراب بنوشم، باز هم نباید که مـورد مـلامت شما قرار بگیرم، چرا که آن وقت از روش کنونی شما تقلید کردهام. «شاعر به روی خـود نـمیآورد کـه ایراد بر خوردن شراب است که حراماست، چه پنهان و چه آشکار و در عذری که مـیآورد اصـل مطلب را انکار نمیکند». (ناتلخانلری، 1369: 261)
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم بهار تـوبه شـکن مـیرسد چه چاره کنم
توبه در اصطلاح صوفيه، «بازگشتن از هر خلق مذموم و حال بد است به خـلـق مـحمـود و حـال خوب و سرانجام دور شدن از هر چيزي است كه مانع وصول بنده به خـداست.» (گـوهرین، 1380: 376)
تـوبه کردن، از مواردی است که در شرع، جزو واجبات است و نیازی به استخاره ندارد، چرا که اسـتخاره کـردن، چـه در مورد واجبات و چه در مورد محرّمات، منتفی و بیمورد است و نتیجة استخاره، هر چـه کـه باشد، نمیتواند دلیلی برای عدم انجام واجبی و یا حرامی باشد. (خرّمشاهی، 1392: 198) در ضمن، بیان این نکته کـه بـهار، توبهشکن است، از بدو ماجرا نتیجة استخاره را روشن و علنی میسازد و حافظ، خود را بـه تـجاهل میزند و چارة کار را به استخاره و… حواله مـیسازد.
حـسن تـعلیل
چنگ خميدهقامت میخواندت به عشرت بشنو کـه پنـد پیران هیچت زیان ندارد
در این بیت هم، در یک استدلال طنزآلود، خمیدگی شکل چـنگ، بـه پیری و باتجربگی آن تعبیر شده اسـت و گـویا انسان خـميدهقامت و کـهنسالی اسـت که بار تجربۀ سالیان دراز، پیکرش را خـم کـرده است؛ طبیعی است که نصیحت و پند چنین سالْخوردِ دنیادیدهای هم، سازنده و پخـته اسـت و لازم است که آن را با گوش جان پذیـرفت؛ در ضمن، از ساز و نوا و صـدای چـنگ هم مشخّص است که گـفته و نـصیحت و پندش، چیزی به جز عشرت و گذرانِ خوش نیست و حافظ، از این طریق و با ایـن زبـان، به تبلیغ عشرت میپردازد. هـمین مـفهوم زیـبا، در بیت زیر هـم، بـا همین آبوتاب رندانه و طـنزآلود، تـکرار میشود:
می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت خوش بگذران و بشنو ازین پیـر مـنحنی
در نمونۀ اخیر، علاوه بر مواردی کـه گـفته شد، ایـن نـکته هـم قابل توجّه است کـه چنگ، سر به کنار گوش حافظ میآورد و انگار میخواهد مطلب مهمّی را در حالتی محرمانه و به اصـطلاح، درِگـوشی به او بگوید که این تصویر هـم بـا شـکل چـنگ مـطابقت دارد و هنگامی که آنـ را در دسـت میگیرند، قسمت بالای آن در کنارِ گوش نوازنده قرار میگیرد.
شد حلقه قامت من تا بعد از این رقـیبت زیـن در دگـر نراند ما را به هیچ بابی
میدانیم کـه حـلقۀ در، شـکلی خـميده دارد و هـمواره بـر در کوبیده شده است و از آن جدا نمیشود؛ حافظ با در نظر داشتن این تصویر، خمیدگی قامت و اقامت همیشگی خود را بر درِ یار، به حلقه تشبیه میکند و برای جلوگیری از مزاحمت رقـیب، به این طریق، حسن تعلیل میکند. در ضمن، نباید از ایهام جالب بهکاررفته در «باب» غافل شویم که حافظ، با بهکارگیری این واژه، از طرفی میگوید که رقیب، ما را به هیچ درِ دیگری نراند؛ و هم ایـن کـه به هیچ نحوی از انحاء، و به هیچ بهانهای ما را به دیگران حواله ننماید.
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان خیر نهان برای رضای خدا کنند
«در عرف عرفا و اهل اخـلاق و شـرع گفتهاند که خیری را آشکار نکنید. چون ممکن است به ریا آمیخته بشود و اجرتان باطل شود. حافظ اینکه میخواهد سروسرّی داشته باشد با مـعشوقش و بـا او قرار پنهانی بگذارد، این را از آن مـقوله مـیشمارد که به خاطر رضای خدا کار خیرت را پنهانی انجام بده که در واقع ثوابش دوچندان بشود. یا اینکه اوج مغالطة زیبا این است که میگوید: نـصیب مـاست بهشت ای خداشناس برو/کـه مـستحق کرامت گناهکارانند». (همان: 195)
به عبارتی دیگر، حافظ خودش را به سادهنمایی میزند و چنان مینمایاند که در ذکر این توصیه و تقاضا، میخواهد خیری نصیب معشوقش بشود و برای خودش، چیزی نمیخواهد؛ در ضمن این مـطلب، نـباید از زیادهخواهیِ حافظانهای هم که بهکاررفته است، غافل شد؛ چرا که هنوز، معشوق، تقاضای او را نپذیرفته است، ولی حافظ برای او شرط و قید تعیین میکند و این خواندن و لطف یار را در نهانی و محرمانه میخواهد.
منابع
1- قرآن کریم
2- ابراهیمی دینانی، غلامحسین، (1378)، اندیشههای پنهان، چاپ شده در «حافظ پژوهی»، دفتر دوم، به کوشش: کوروش کمال سـروستانی، شـیراز: نـشر بنیاد فارسشناسی با همکاری مرکز حافظشناسی، صص120-116.
3- احمدیان، عبدالله، (1381)، سیر تـحلیلی کـلام اهل سنت، تهران: نشر احسان.
4- اسلامی ندوشن، محمّدعلی، (1374)، ماجرای پایانناپذیر حافظ، چاپ دوم، تهران: انتشارات یزدان.
5- اسـلامی نـدوشن، مـحمّدعلی، (1382)، تأمّل در حافظ، تهران: نشر آثار و یزدان.
6- آشوری، داریوش، (1381)، عرفان و رندی در شعر حـافظ (بـازنگریستۀ هـستیشناسی حافظ)، چاپ سوّم، تهران: نشر مرکز.
7- پورنامداریان، تقی، (1382)، گمشدة لب دریا، تهران: نشر سخن.
8- چـناری، عـبدالامیر، (1384)، طـنز در شعر حافظ، تهران: پژوهشنامه علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی شماره 45 و 46.
9- حافظ شیرازی، شمسالدّین مـحمّد، (1377)، دیـوان حافظ، طبع قزوینی- غنی، تعلیقات و حواشی محمّد قزوینی، به اهتمام: عبدالکریم جُربُزهدار، چـاپ شـشم، تـهران: نشر اساطیر.
10- حمیدیان، سعید، (1390)، شرح شوق، تهران: نشر قطره.
11- خالصی، محمّدرضا، (1384)، مدخلی بر مـبحث طـنز در دیوان حافظ، «چاپ شده در سادۀ بسیار نقش»، به کوشش: کاووس حسنلی، شرکت انـتشارات عـلمی و فـرهنگی و مرکز حافظ شناسی، صص138-122
12- خرّمشاهی، بهاءالدّین، (1383)، حافظنامه، 2 جلد، چاپ چهاردهم، تهران: شرکت انتشارات علمی و فـرهنگی.
13- خـرّمشاهی، بهاءالدین، (1392)، طنز حافظ، چاپ شده در «حافظ حافظۀ ماست»، تهران: انتشارات قطره، صـص 248-191.
14- دادبـه، اصـغر، (1371)، توازی معنایی در ایهامهای حافظ، چاپ شده در «حافظ شناسی»، ج۱، تهران.
15- دارابی، محمد بن محمد، (1385)، لطـیفۀ غـیبی، تـصحیح: نصرت الله فروهر، تهران: نشر طراوت.
16- رکن، محمود، (1375)، لطف سخن حافظ، تهران: نـشر فـؤاد.
17- زرّینکوب، عبدالحسین، (1381)، از کوچة رندان، چاپ پانزدهم، تهران: انتشارات سخن.
18- سمیعی، احمد، (1372)، کلام و پیام حافظ، چاپ شـده در «دربـارۀ حافظ» (برگزیده مقالههای نشر دانش 2)، زیر نظر نصرالله پورجوادی، نشر دانش، صـص96- 39.
19- شـفیعی کدکنی، محمّدرضا، (1379)، موسیقی شعر، چاپ ششم، تـهران: نـشر آگـاه.
20- شفیعی کدکنی، محمّدرضا، (1385)، طنز حافظ، چاپ شـده در «ایـن کیمیای هستی»، به کوشش: ولیالله درودیان، تبریز: انتشارات آیدین، صص 125-113.
عرفان اسلامی » بهار 1398 – شماره 59 (صفحه 332)
21- شمیسا، سیروس، (1375)، نـگاهی تـازه به بدیع، چاپ هشتم، تـهران: نـشر فردوس.
22- صـدر، رویـا، (1381)، بـیست سال با طنز، تهران: انتشارات هـرمس.
23- عـطّار نیشابوری، فریدالدّین، (1380)، تذکره الاولیاء، چاپ دوازدهم، تصحیح: محمّد استعلامی، تهران: انتشارات زوّار.
24- فـولادي، عـليرضا، (١٣٨٦)، طنز در زبان عرفان، قم: نشر فـراگفت.
25- کاشانی، عزالدّین محمود. بـا مـقدّمه، تصحیح و توضیحات: عفّت کرباسی و مـحمّد رضـا برزگر خالقی، (1385)، مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه، تهران: نشر زوّار.
26- کریچلی، سیمون، (1384)، در باب طنز، تـرجمۀ: سـهیل سُمّی، تهران: نشر ققنوس.
27- گـوهرین، سـیدصادق، (1380)، شـرح اصطلاحات تصوف، تـهران: نـشر زوّار.
28- مرتضوی، منوچهر، (1384)، مکتب حـافظ (مـقدّمه بر حافظشناسی)، چاپ چهارم، تبریز: انتشارات ستوده.
29- مشرف، مريم، (١٣٨٢)، نشانه شناسي تفسير عرفاني، تـهران: نـشر ثالث.
30- مظفّری، علیرضا، (1381)، خیل خیال (بـحثی پیـرامون زیباشناسی صـور خـیال شـعر حافظ)، ارومیه: انتشارات دانـشگاه ارومیه.
31- ناتل خانلری، پرویز، (1369)، طـنـز و مـزاح در شـعر حـافظ، نچاپ شده در«هفتاد سخن»، 4 جلد، انتشارات تـوس، ج3، صـص265-260.
32- نویا، پل، (1373)، تفسیر قرآنی و زبان عرفانی، تـرجمه: اسـماعیل سـعادت، تـهران: نـشر مرکز دانشگاهی.
33- نـیاز کـرمانی، سعید، (1375)، پیر ما گفت،تهران: نشر پاژنگ.
34- هروی، حسینعلی، (1368)، تحلیل یک شعر فلسفی از پل والری و سنجش بـا عـرفان حـافظ، چاپ شده در «مقالات حافظ»، به کوشش: عـنایتالله مـجیدی، تـهران: نـشر کـتابسرا، صـص197-190.
Satire in Lovely-Mystic Poems by Hafez, a Different Type
Ahmad Hashemi, PhD Student, Persian Language and Literature, Islamic Azad University, Tehran Research and Science Branch, Tehran, Iran
Alimohammad Sajadi, Full Professor, Persian Language and Literature, Islamic Azad University, Tehran Research and Science Branch, Tehran, Iran
برگرفته از مقاله طنز در عاظقانه _ عارفانه های حافظ از گونه ای دیگر، به نگارش احمد هاشمی و علی محمد سجادی، فصلنامه عرفان اسلامی





آخرین نظرات: