اسب ها را قشو و زین کردند و کالسکه سلطنتی پادشاه آماده سفر به شهر ری شده است.
سلطان صاحبقران قصد عزیمت به زاویه مقدسه را دارد؛ او به شکرانه سلامتش می خواهد به زیارت شاهزاده عبدالعظیم برود؛ چرا که شانزده روز قبل کابوسی عجیب دیده؛ خواب منبری بسیار بزرگ که تا چشم کار می کند پله دارد و سیدی هم کنارش ایستاده و از او می خواهد که از پله های منبر بالا برود. شاه چند پله بالا می رود اما دیگر توان بالا رفتن را ندارد. سید اصرار می کند تا بالاتر برود و شاه هم به زحمت چند پله دیگر بالاتر می رود تا به پله شانزدهم می رسد.
در آن لحظه احساس می کند که بند زانوانش دارد از هم جدا میشود و به ناچار همانجا می نشیند. سید باز هم اصرار می کند که بالاتر برود و می گوید که مگر نمیتوانی بالا بروی؟ شاه هم با نا امیدی می گوید نه نمیتوانم!
سید هم در جوابش می گوید: پس لزومی ندارد که بالاتر بروی و دیگر بس است، بیا پایین. ناصرالدین شاه هم پایین می آید و سید شمشیر و کمربند پادشاهی را از کمرش باز می کند.
این کابوس شاه را آشفته کرده و بیشتر از دو هفته است که خواب و خوراک را از او گرفته است. شبیه به برج زهر مار شده و کسی جرات ندارد از او درباره خواب و حال و هوایش پرسشی کند.
سلطان که تا اندازه ای علم نجوم را می داند رو به ستاره ها آورده تا شاید بتواند از حرکت کواکب چیزی دستگیرش شود.
همانطور که بارها از بالای جهان نما دور نمایی از تصویر پهنه عظیم ری از برج طغرل تا گنبد طلایی حضرت عبدالعظیم را با دوربین های دوچشمی مینا کاری خود نظر انداخته، این بار می خواهد بیشتر به آسمان خیره شود.
او هر شب از شمس العماره اجسام آسمانی را می نگرد تا با بهره از علمی که منجمان دربار به او آموختند به حرکت ستاره اش و اسرار و رمز و رموز آینده پی ببرد.
عده ای از زنان حرمسرا هم با خبرند از خواب شاه؛ آنها هر پله را علامت یک روز می دانند و عقیده دارند روز شانزدهم خطری شاه را تهدید خواهد کرد.
امروز روز شانزدهم است و به شکلی ناگهانی شاه خلقش عوض شده و با شور و شعف به همه گفته دیگر خطر از سرش گذشته است و می خواهد به زیارت برود برای سپاس از خداوند…
غوغایی است در حرمسرا؛ زنان اندرونی به دست و پای شاه افتادند تا منصرفش کنند.
اما هیچ نیرویی نمی تواند در مقابل اراده راسخ شاه ایستادگی کند. او عزم زیارت کرده و تنها پاسخش به زنان حرم این است که چرا نروم، آدم یک روز به دنیا میآید و یک روز هم از دنیا میرود…
حالا سوار بر کالسکه با خدم و حشم است که به شکرانه سلامت و پنجاه سال پادشاهی به پابوس حضرت عبدالعظیم برود. شاطران دربار یا همان خدمتگزاران سلطنتی با سرداری ماهوتی قرمز رنگ ملیله دوزی شده پیاده با کالسکه شاه حرکت می کنند و گاها هم می دوند.
این، برای نخستین بار است که مرقد برای حضور شاه قرق نمی شود! خودش خواسته این بار را در کنار مردم باشد اما غافل از این است که میرزا رضا کرمانی در پی اوست.
میرزا در پی انتقام است او از فرزند شاه، کامران میرزا و حاکم کرمان که بر او و خانواده اش جور و ستم کردند کینه در دل دارد.
سیل جمعیت در گوشه و کنار مرقد در انتظار سلطان است که صدای تلق و تلوق چرخ های کالسکه لاکی اتریشی که نخستین کالسکه سلطنتی در ایران است و سفارشی برای شاه ساخته شده روی سنگفرش های خیابان های اطراف حرم کم کم به گوش می رسد.
کالسکه چی زین اسب ها را می کشد و صدای شیهه اسب ها فضا را پر می کند. به سرعت یکی از درباریان به سمت در کالسکه می رود و یکی از غلامان هم حکم پله را ایفا می کند و خودش را تا کرده به روی زمین چهار دست و پا می شود تا سلطان پایش را روی او گذاشته و راحت تر پیاده شود.
شاه تمام هیکل تنومندش را روی غلام بیچاره انداخته و پیاده می شود. ابروانش درهم گره خورده و پیچ و تاب سبیل های پرپشتش به آسمان رفته…
استوار در حالی که دست روی شمشیرش که دسته ای از عاج دارد( پاتاقان) و خنجر جواهر نشانی که می درخشد پر غرور تر از همیشه در حالی که تابی دوباره به سبیل هایش می دهد از میان شاطران که کمرهای تا خورده شان انگار تا نزدیکی های زمین می خواهد برسد به سمت صحن می رود.
صحن پر شده از آدم هایی که می خواهند شاه را از نزدیک ببینند؛ حرف بزنند و عریضه هایشان را تقدیمش کنند.
درباریان به زحمت میان سیل جمعیت جاده ای باز می کنند تا شاه به ضریح برسد.
به محض اینکه سلطان چشمش به گنبد طلایی می خورد دستانش را رو به آسمان می گیرد و دعایی را زیر لب زمزمه می کند.
نگاهش رو به آسمان است و چشمانش بیشتر از همیشه از حدقه در آمده و سرخ شده است.
برای لحظاتی سکوت می کند و چشمانش را می بندد و دستانش را پایین آورده روی صورتش می کشد و به سمت ضریح راهی می شود.
جمعیتی که تا چند لحظه قبل بهم پیوسته بود با جیغ و داد و فریاد گسسته می شوند. الم شنگه ای شده و هر کسی به گوشه ای فرار می کند.
بوی باروت فضا را پر کرده و از سینه شاه خون می چکد. درباریان شاه را نگاه داشته و با سرعت به سمت یکی از حجره های صحن می برند. ولوله ای در میان جمعیت افتاده و صدای جیغ و شیون می آید.
میرزا رضا در طرفه العینی دستگیر می شود و در همانجا گوش او را می برند!
در این بین عده ای که از وضعیت ویران ایران به ستوه آمدند شادی شان را در دلهایشان پنهان می کنند و عده ای دیگر که ذینفعان پادشاه هستند نگرانند.
تدبیر اتابک و درباریان است که خدعه ای کنند تا مردم فکر کنند شاه تیر خورده تا به قتل رسیده باشد!.
از جیب شاه دستمالی که هنوز نمناک اشک هایش در ضریح امامزاده است را به بیرون می کشند و در جای زخم فرو می کنند تا جلوی خونریزی را بگیرند.
بعد هم طوری شاه را به کالسکه می برند و اطرافش را احاطه میکنند که انگار شاه تیر خورده و زنده است.
به کالسکه می رسند. شاه را باید طوری بنشاندند که انگار اتفاقی نیفتاده است.حتی عینک یاقوتی شاه را روی چشمانش می گذارند.
باور اینکه شاه مرده باشد غیر قابل تصور است چرا که هنوز چشمانش کامل بسته نشده و خوفناک است.
انگار شاه هنوز جان دارد اما یک نفر در کالسکه پشت او نشسته و طوری نگه داشته اش که همه خیال کنند او حالش خوب است.
یک نفر مرتب دارد سبیلهای شاه را تاب می دهد و مشغول صحبت با اوست تا مردم تصور کنند شاه زنده است.
تاریخ نگاران عهد ناصری آورده اند که شاه ۴۹ سال چهار روز کم در کمال استقلال و عظمت و جلال سلطنت فرمودند.
ظن اغلب مردم و غالب اطبا است که هر آینه به شاه گلوله نزده بودند. سی سال، بل چهل سال تمام به همین قوت مزاج باقی می ماندند.
از وقت تیر خوردن تا ساعت ۳ از شب رفته بدن شاه گرم بوده و خون می آمده است. خود این دلیلی واضح است که این بنیه و مزاج یقینا تا چهل سال دیگر تحلیل نمی رفت و باقی بود.
۳ روز قبل از قتل شاه جغدهای ساعت ملکه ویکتوریا در کاخ گلستان به بیرون می آیند. هر زمان جغدها از لانه شان بیرون می آمدند اتفاق عجیب و بزرگی درشهر رخ می داد. جغدها ۳ روز بود که از لانهشان خارج شده بودند و درست در روز سوم ناصرالدینشاه ترور شد.
شاه مرد؛ با طالعی شوم در زاویه مقدسه…
مصاحبه با یکی زنان ناصرالدین “زیور حاج صالح” با اطلاعات هفتگی در سال ۱۳۳۶ و باز نشر آن توسط خبر آنلاین
کتاب «طهران قدیم»، نوشته جعفر شهری




آخرین نظرات: