یونیفرم پدر را به تن کرده و شمشیرش را در دستانش طوری چرخ و تاب می دهد که گویی افسر سوار نظام است؛ ابروانش بهم گره خورده و با اقتدار در خیالش پشت رُل نشسته و در تونل زمان به گذشته های دور سفر می کند ؛ دختر بزرگترش “ماه منیر” را هم صندلی عقب نشانده و گاه برای آرامش او می شود “شاه سلطان حسین قلی خان ناصری” و می گوید که شوفری را از المان ها یاد گرفته و در طرفه العینی هم در پاسخ به ترس های “ماه منیر” با لحنی پدرانه و پر مهر و محبت دخترش را شبیه به ماه می کند و گوله های برفی که از غصه می خواهند آب شوند…این قاب های خاک خورده و جاودان، روایت “علی حاتمی”در فیلم مادر است که آکتورهایش “اکبر عبدی” و “فریماه فرجامی” اند.این فیلم بخشی از چهره پنهان “اکبری عبدی” و قدرت بازی اوست؛ متفاوت ترین نقش در کارنامه هنری اش با قدمتی که به بیش از چند دهه می رسد.”غلامرضا” پنهانی ترین وجه شخصیت اوست که تنها یکبار از آن رو نمایی کرده…”عبدی” در کارنامه هنری اش فیلم های بسیاری دارد؛ اما قدرت بازیگری اش در مادر، هنرپیشه، اجاره نشین ها، دلشدگان، روز فرشته، دزد عروسک ها، ناصر الدین شاه اکتور سینما و… ستودنی است.نگاهی دیگر به بازی و زندگی زنده یاد “اکبر عبدی” را گردآوری کرده ایم؛ با ما همراه باشید…
سکانس اول
از نازی آباد تا کوچه پسکوچه های الهیه
بچه نازی آباد بود و تا آخر عمرش می گفت با افتخار بچه نازی آبادم …”اکبر عبدی” شهریورماهی بود که در اواخر دهه ۳۰ شمسی به دنیا آمد.کودکی اش هم به بازی در نقش های متفاوت با حال و هوای بچگی در خانه و محله و مدرسه گذشت. وقتی کودکی چند ساله بود در غیاب مادرش یکی از اتاق های خانه شان را تبدیل به صحنه تئاتر کرد و با کمک برادرانش ملحفه ای سفید، تبدیل به پرده نمایش شد! به بچه های محل بلیط های پنج زاری فروخت و نمایشی اجرا کرد که تنها هنرپیشه اش خودش بود! ” اکبر عبدی” با گذشت زمان فعالیت نمایشی او هم آغاز شد و دویدن در کوچه پسکوچه های الهیه تهران نخستین مجموعه تلویزیونی” بازم مدرسم دیرشد” را رقم زد. او خیلی زود معروف و محبوب شد.مجموعه ای که بخشی از خاطرات شیرین کودکان دیروز را رقم می زند.
سکانس دوم
جادوی بداهه قریحه ذاتی او بود
بداههگویی برای این هنرمند قریحه ای ذاتی بود که در اجرای نقش های متفاوت به چشم می خورد. گویش های متفاوت محلی و خلق تیپ های متفاوت نقاب های متعددی بود تا او را به مردی هزار چهره تبدیل کند. خلاقیت و شناخت صحنه و ریتم و فضا و پرداخت به جزئیات همراه با بازی با صدا و میمیک صورت باعث می شد تا حس پویایی به صحنه های نمایش دهد.نکته حائز اهمیت در بازی او این است که علاوه بر بازی بدن بازیگری او مبتنی بر صدا هم بود.به نوعی که اگر تصویر را حذف و تنها به شنیدن صدا بسنده کنیم باز هم میتوانیم کاراکتر او را تشخیص داده و با نقش ارتباط برقرار کنیم؛ این ویژگی مختص این هنرمند و وجه تمایزش از کمدین های هم دوره اش است.
سکانس سوم
یادی از ارحام صدر و نصرت کریمی و وحدت
در تاریخ کمدی ایران “ارحام صدر”، “نصرت کریمی” و “وحدت” به بداههگویی مشهور بودند.”ارحام صدر” را به عنوان یکی از بزرگترین بداههپردازان ایران می شناسند که بازی در تئاتر اصفهان و نمایشهای روحوضی او بر پایه بداهه شکل میگرفته. دیالوگ ها و مونولوگ هایی که حاصل زایش آنی در صحنه و ارتباط با تماشاگران بوده است. بعد از “ارحام صدر”، “وحدت” و “نصرت کریمی” هم توانایی و استعداد خاصی در بداهه پردازی داشتند. این هنرمندان قبل از انقلاب به این هنر شهرت داشتند؛ اما پس از انقلاب “اکبر عبدی” را به عنوان شاخصترین بداههگو در سینما می شناسند؛ او ادامهدهنده سنتی است که پیش از او در تئاتر ایران توسط هنرمندانی مانند “ارحام صدر”، “نصرت کریمی” و “وحدت” دیده میشد. “عبدی” این مهارت را به سینمای بعد از انقلاب آورد؛ بداهه، گویش های محلی و تغییر صدا و خلاقیت در صحنه نمایش از ویژگی های بارز او بود.
سکانس چهارم
چادر مادر در دستانم مانند آبشار می ریخت
در این گزارش مجال آن نیست که به شکل مفصل به فیلم “مادر” بپردازیم. اما از جایی که این فیلم خاص ترین کاراکتر این هنرمند است؛ به اتفاقات خاصی که در آن رقم خورده اشاره می کنیم.فیلمنامه های “علی حاتمی” را بسیار دقیق و ادبی می شناسند؛ شعر گونه است و بیخود نیست که لقب “سعدی سینمای ایران” را به او داده اند ؛ اما “عبدی” در اجرای بعضی از دیالوگها با خلاقیتی که داشته ریتم را تغییر می داده و همچون خواننده ای که وقت اجرا تحریر می دهد او هم دیالوگ را در فضای دیگری برای مخاطب تعریف می کرده است؛”حاتمی” دیالوگ ها را در مسیر لوکیشن فیلمبرداری زمانی که سوار تاکسی بوده هم تغییر می داده؛ پر واضح است این جمله و چینش واژه ها کنار هم کارِ یکی، دوبار نوشتن نیست؛ او نوشته هایش را با دقت و وسواس انقدر صیقل داده که دیالوگ های بی نظیر فیلم هایش حاصل زایش واژه هایی است که بارها بهم ریخته و از نو ساخته.”اکبر عبدی” در فیلم مادر نشان داد که بداههپردازی تنها افزودن دیالوگ نیست؛ گاهی بداهه در شیوه بیان، مکثها، تغییر لحن و حتی تغییر دکوپاژ و فضای صحنه شکل می گیرد.به عنوان مثال در فیلم “مادر” زمانی که مادر برای نخستین بار دق الباب می کند و به خانه می آید؛ “علی حاتمی” می گوید که در واقعیت باید “غلامرضا” مادرش را در آغوش بگیرد اما امکان برداشت این سکانس با این شرایط وجود ندارد!”عبدی” در لحظه تصمیم می گیرد و می گوید که نه در اتود ها بلکه در لحظه اجرا تغییری ایجاد می کند.در ایده هایی که در ذهنش می پرورانده و خلاقیت های لحظه ای و آنی که در سینما به خرج می داده؛ به وقت برداشت این سکانس خودش را پشت در پنهان می کند و وقتی مادر وارد فضای خانه می شود از پشت سر چادرش را در دستش می گیرد و می بوسد. صحنه ای که به جرات می توان گفت دراماتیک ترین سکانس این فیلم است. گاهی محدودیت ها برای اجرای نمایش صحنه های دراماتیک باعث می شوند تا فرصت های جدیدی برای خلق قاب هایی بی نظیر شکل گیرند.”عبدی” در شرح این صحنه چنین گفته است: “چادر مادر در دستانم همچون آبشاری می ریخت و چون مادر می رفت چادرش را بوسیدم. کات ندادند و استاد کلاری، همسر علی حاتمی و لیلا حاتمی که همه در پشت صحنه بودند، گریه می کردند.”
سکانس پنجم
فیلمی که مرز واقعیت و خیال را در هم تنیده است
فیلم “هنرپیشه” به کارگردانی “محسن مخملباف” هم یکی از مهمترین فیلمهای کارنامه این هنرمند است.این فیلم برای یک بازیگر نوشته شده و فراز و فرود های زندگی چهره ای مشهور است. در این فیلم “اکبر عبدی” نقش بازیگر معروفی را بازی می کند که میان سینمای هنری، تجاری و زندگی شخصیاش گرفتار شده است.مهمترین ویژگی این فیلم بازی “اکبر عبدی” به جای خودش است. او به جای اینکه نقش شخصیتی خیالی را بازی کند تصویری از زندگی بازیگری را بازی می کند که خودش است. تجربه بازی که خودش بعدها می گوید سختترین تجربه بازیگریاش بوده، چون باید “خودش” میبوده، نه یک شخصیت ساختگی! این فیلم مرز میان زندگی واقعی “اکبر عبدی” و داستان سینمایی را کمرنگ میکند.گویی مرزها در هم تنیده شده و به شکلی خاص ببینده را دچار سر در گمی می کند.اصلا روایت داستان طوری تعریف شده که مخاطب را به چالش می کشد؛ تماشاگر گیج می شود که چه بخشی از زندگی “عبدی” واقعی و چه بخشی زاییده ذهن نویسنده است. در این فیلم “عبدی” یک مونولوگ طولانی می گوید که قدرت بازیگری اوست و ثابت میکند که این بازیگر میتواند در یک درام روانشناختی هم بازی پیچیده و چندلایهای داشته باشد. با وجود فیلمنامه اما “عبدی” بازهم از بداهه و واکنش های لحظه ای برای نزدیک شدن هر چه بیشتر به طبیعی بودن نقش بهره می برد. به نوعی که بسیاری از منتقدان این فیلم را نقطه عطفی در کارنامه هنری او میدانند.
سکانس ششم
برای دریافت جایزه خیلی دیر شده!این هنرمند، نخستین جایزه اش برای بازی در فیلم “مادر” است و دومین سیمرغ را با فاصله ۲۲ سال در سیامین دوره جشنواره فیلم فجر در سال ۱۳۹۰ دریافت می کند.سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای فیلم “خوابم میآد”او پس از دریافت جایزه با گلایه گفته است: “به نظر من خیلی دیر شده؛ جایزه در جوانی به درد میخورد، الان دیگر جایزه به درد من نمیخورد. “”اکبر عبدی” امید به دریافت جایزه برای “ای ایران”، “آدم برفی” و “هنرپیشه” داشت اما تقدیری از این بازیگر نشد!و سکانس آخرخاطره بازی با مرد هزار چهره...مرد هزار چهره سینمای ایران کارنامه درخشانی در ایفای هر نقشی دارد، زن، مرد، بچه، پیر، جوان و….همه او را می شناسند و با فیلم هایش خاطره دارند؛ بعضی از تصاویر او در یادها جاودان شده است؛ مگر می شود فیلم مادر، هنرپیشه، آدم برفی، دزد عروسک ها و اجاره نشین ها…. را فراموش کرد؟!هر چند استعداد این هنرمند را می شد با آفرینش نقش های خاص تری ثبت کرد اما افسوس که سازندگان و نویسندگان نتوانستند در سالهای اخیر نقشی خاص را که در خور توانمندی ها و خلاقیت این هنرمند بود؛ برایش تعریف کنند.روحش شاد و یادش جاودان…






آخرین نظرات: