مروری بر آثار « ونسان ونگوک»

اختصاصی خرد و فرهنگ/دریچه ای به شب پر ستاره

تصویر اکرم فراهانی

اکرم فراهانی

«ونسان ونگوگ» را بیشتر مردم می شناسند. هنرمندی که در طول زندگی کوتاهش تنها یکی از آثارش به نام “تاکستان سرخ” به فروش رسید. اما بعد از سال ها مردم برای خرید نقاشی هایش هزاران دلار خرج می کردند، آن قدر که آثارش تبدیل به گرانقیمت ترین نقاشی های دنیا شد.

ونگوگ در استان برابانت شمالی هلند، نزدیک مرز بلژیک و خانواده ای مذهبی به دنیا آمد.

پدر و پدر بزرگش کشیش بودند و ریشه های اعتقادی این هنرمند از پرورش در خانواده ای مذهبی نشات گرفت.

ونگوگ در جوانی مبلغ دین مسیح در میان کارگران معدن زغال سنگ در بلژیک شد و همانجا جرقه طراحی از مردم محلی به سرش زد.

او مردم را موعظه می کرد، اما کلامش در مردم اثری نداشت تا روزی که به میان کارگران رفت و دردهایشان را از نزدیک دید و تصمیم گرفت به زعم خودش همچون مسیح در کنار مردم کار کند.

شاید جرقه اولیه ای که در ذهن ونگوگ از روح هنر شکل گرفت همین همزیستی در کنار قشر دردمند جامعه بود.

او تا آخر عمر کوتاهش ساده زیستی را برگزید و قلمش تبدیل به صدایی برای بیان احساس مردم دردمند شد.

سیب زمینی خورها مهمترین اثر ونگوگ است

ونگوگ فعالیت هنری اش را به عنوان طراح و نقاش از سال ۱۸۸۰ آغاز کرد و در سال ۱۸۸۵ نخستین و مهمترین تابلو خود با عنوان “سیب‌زمینی‌خورها” را خلق کرد.

این تابلو اثری است هنرمندانه از غلتیدن رنگ های خنثی روی بوم نقاشی. روایت است که ونگوگ این تابلو را با شکم گرسنه کشیده تا درد مردم گرسنه را بهتر به تصویر بکشد.

یا در روایتی دیگر سیب زمینی را روی بوم می کشیده و در ترکیب رنگهایش از پوست سیب زمینی استفاده کرده است.

تابلویی که احساسش را می توان لمس و ندای قلب آدم های زجر کشیده را با تمام وجود درک کرد.

در تصویری که به شدت گویاست خانواده ای فقیر دور هم جمع شدند یا بهتر بگوییم از شدت سختی و درد و فقر به هم دوخته شدند تا برای مواجه با تلخی های جامعه تبدیل به سپری انسانی شوند.

رنگ های به کار رفته در تابلو سیاهی مطلق و سفیدی و تونالیته ای از خاکستری هاست. این نقاشی به شدت بوی سادگی می دهد؛ بوی نان!

انگار بوی سیب زمینی های داغ و قهوه از آن سوی تاریخ به مشماممان می رسد و دردِ چهره های فرتوت تصویر هم قرار است تا عمق جانمان را بسوزاند.

رنگ های خنثی بکار رفته در نقاشی حالت افسردگی و تشویش و اضطراب دارند برای شخصیت های قصه ای که فردای آنها مبهم است. در برزخ گیر افتاده اند، از یک سو جهنم پیش پایشان است و از سوی دیگر امید به بهشت دارند.

گویا آنها در ساده ترین کلیسای روی زمین دور هم جمع شدند و آن نور زرد بالای سرشان نور مسیح است که جمع آنها را زیر چتر حمایتی اش در آغوش گرفته است.

سیاهی های تصویر فقر و سختی است و نمادی از جهنم و سفیدی ها امید به فردایی بهتر و خودِ بهشت است.

اما در عین حال تصویر، زخم هایی کاری دارد؛ دست هایی که در تصویر زخمی اند و خونین و انگار زخم هایشان قرار نیست خوب شود.

دریچه ای به شب پرستاره

ونگوگ مدتی را در بیمارستان روانی بستری شد. این خواسته خودش بود. او از برادرش “تئو” که همدم و همراهش در زندگی بود، خواست تا او را به بیمارستان روانی ببرد تا روحش آرام شود.

ونگوگ تابلو معروف «شب پر ستاره» را از پشت پنجره بیمارستان روانی کشید. گویی پنجره بیمارستان روانی دریچه ای به آسمانی است که تنها ونگوگ قادر است تا آن را ببیند.

ستاره ها و ابرها با رنگ مکمل در کنار هم تلالو زیبایی دارند و در عین حال خوفناک!

حرکات مواج و پر هیجان قلمو روی بوم دیدنی است و در نهایت به تیرگی می رسند.تیرگی، حالت روحی و روانی و آشفته ونگوگ است و ندای مرگ؛

چرا ونگوگ گوشش را برید؟

این هنرمند از بیماری روحی و روانی شدیدی رنج می‌برد آنقدر که در دسامبر ۱۸۸۸ گوش چپ خود را با تیغ سلمانی برید.

این اقدام جنون آمیز او هنوز در پرده ای از ابهام است و به شکل کلی دلیل واضحی از کار او مشخص نیست.

روایت های زیادی درباره چگونگی این اتفاق وجود دارد اینکه او به توصیه برادرش «تئو» به شهر آرل در جنوب فرانسه کوچ کرد و این کوچ اجباری سر منشایی برای ناراحتی روحی، روانی و افسردگی شدید او می شود و به خاطر کابوس های وحشتناک شبانه وصداهای عجیبی که می شنیده، گوشش را می برد تا از شرِ صداها خلاص شود.

در روایت دیگر او را قربانی عشق می دانند. طبق این روایت، ونگوگ به خاطر علاقه ای که به زنی با نام «راشل» داشته است و او را عاشقانه دوست داشته است، به او قول می دهد تا هدیه ای گرانبها را تقدیمش کند و این هدیه چیزی جز گوشش نبوده است.به روایتی دیگر آن زن از ونگوگ می خواهد گوشش را به عنوان هدیه به او تقدیم کند.

نقل است که برای این روایت گواه واقعی هم وجود دارد، زیرا راشل واقعاً گوش بریده را دریافت می کند!

اما از سوی دیگر عده ای معتقدند که این اتفاق به خاطر «پل گوگن» نقاش فرانسوی بوده است.

ونگوگ شیفته «گوگن» بود و مدتی هم با او هم خانه بود؛ روزی که گوگن به خانه ونگوگ می رود با تابلو گل های افتابگردان مواجه می شود که ونگوگ به مناسبت ورود او می کشد اما در عین حال مشاجره و بحث بین این دو هنرمند به شدت زیاد بوده تا اندازه ای که منجر به بریدن گوش ونگوگ شده است.

در نهایت عده ای بر این باورند که ونگوگ در اثر اختلال روانی که با عارضه ترک الکل شدت پیدا کرده بوده به خودش آسیب می زند و در در ۲۹ ژوئیه ۱۸۹۰ در اثر شلیک گلوله به شکمش زخمی می شود و یک روز بعد می میرد.

ونگوگ آخرین احساسش را به برادرش، که قبل از مرگ بر بالین او آمده بود، این‌گونه بیان کرد: “غم برای همیشه باقی خواهد ماند.”

هنرمندی که حیات و مرگش همراه با گل های آفتابگردان بود

ونگوگ به گل های آفتابگردان علاقه مند بود و ۱۲ تابلو از گل های آفتابگردان کشید، در کشیدن گل های افتابگردان از رنگ طبیعی آنها استفاده می کرده است؛ در هلند گل آفتابگردان نمادی از فداکاری، وفاداری و تعهد به دوستی است. این گل از زمانی که غنچه است تا وقتی که پژمرده می شود، یادآور تولد تا مرگ است…

ونگوگ را با گل های آفتابگردان به خاک سپردند و بعد از مرگش پل گوگن تابلویی از چند گل افتابگردان پژمرده کشید.

«کوروساوا» و علاقه اش به ونگوگ

ژاپنی ها علاقه زیادی به ونگوگ و آثارش دارند. کوروساوا کارگردان بنام ژاپنی آخرین اثرش به نام «رویا» را در حالی ساخت که یک اپیزود از هشت اپیزودش را به ونگوگ اختصاص داد.

فیلم «شور زندگی»، ساخته «وینست مینلی» با بازی «کرک داگلاس» در نقش ونگوگ و آنتونی کویین در نقش گوگن هم به زندگی این هنرمند می پردازد.

هر قاب از این فیلم نقاشی است و بیشتر در دنیای امپرسیونیسم و پست امپرسیونیسم قدم می زنیم هر چند سکانس هایی هم در فضای فوبیسم و سبک نقاشی هلندی ( تیره و تاریک) هم به چشم می خورد.

 

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط