«حمید رضا شاه آبادی»، نویسنده و پژوهشگر تاریخ در پیشنشست «سیر تطور مفهوم کودک و کودکی در ایران» که در تالار گلستانِ هنرِ فرهنگستان هنر برگزار شد، به بررسی مفهوم کودکی در دوره پیش و پس از مشروطیت در ایران پرداخت.
وی با بیان گزارشی از دکتر «پولاک»، پزشک اتریشی ناصرالدین شاه قاجار، اظهار کرد: او در زمان ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه میگوید: «مقارن دو سالگی، بهخصوص هنگامی که کودکان را از شیر میگیرند، بسیاری به بیماری وبای پاییزی دچار میشوند و پس از مدتی جان خود را از دست میدهند. حداقل یکسوم بچههای شهری، بهخصوص در ماههای پاییز فوت میکنند.» به این ترتیب، یکسوم کودکان به طور کلی از میان میروند. حال اگر به روستاها نگاه کنیم، قطعاً وضعیت بهداشت بسیار متفاوت است و مرگومیر در آنجا بیشتر است. به این موضوع باید قحطیها و بیماریهای واگیر را نیز اضافه کنیم. درواقع، کودکان در این شرایط زودتر جان خود را از دست میدهند. ما در دورههایی زندگی میکنیم که بر اساس آمار، ۵۰ درصد جمعیت رعیت در دوره قاجار کودک بودهاند؛ اما پس از گذشت چندسال، این آمار به ۱۲ درصد کاهش یافته است: یعنی افتی چشمگیر در تعداد کودکان. چرا این کاهش رخ داده است؟ یکی از دلایل، بیماریهای واگیر و دیگری قحطیهاست که کودکان را بهشدت آسیبپذیر کرده و زودتر از دیگران میمیرند.
در دوره منجر به مشروطیت و ماقبل آن، مفهوم کودکی با تعریف امروزی نداریم
این نویسنده در ادامه صحبت خود به پایدارنبودن کودکی اشاره کرد و گفت: کودکان پایدار و پاینده نیستند. وقتی چیزی پایدار نباشد، دلبستگی به آن شایسته نیست. آنچه که ما امروز برای فرزندانمان دلبستگی ایجاد میکنیم، در آن زمان اصلاً وجود نداشته است. کودکان به سرعت جان خود را از دست میدهند و والدین سعی میکنند این فقدان را جبران کنند. برای مثال یکی از شخصیتهای دوره قاجار، مهدیخان ممتحنالدوله، در خاطراتش میگوید: «من سیزدهمین فرزند خانواده بودم که به دنیا آمدم و زنده ماندم؛ بقیه پیش از من همه فوت کرده بودند.» این خانواده، که در سطح بالایی از جامعه بودند با تحمل مرگ ۱۲ فرزند، یاد گرفته است که چگونه بر خود غلبه کند و به فرزندان دلبستگی نداشته باشد. وقتی دلبستگی به کودکان وجود نداشته باشد، اتفاقاتی مانند فروش کودکان عادی میشود. رفتارهایی چون فروش کودکان در سنین ۱۰ سالگی برای پسران و ازدواج دختران به ظاهر برای دریافت شیر به نیز نوعی از فروش کودک محسوب میشود. در این شرایط، کودکانی که زنده میمانند، تبدیل به سرمایه خانواده میشوند و دلبستگی در این میان وجود ندارد. یک مرحله جلوتر برویم و به موضوعی وحشتناک اشاره کنیم. ما از قحطیها سخن گفتهایم و مکرراً گزارشهایی از کودکخواری در دوران قحطی داریم که حتی پدر و مادر، فرزندان خود را خوردهاند. این اتفاقات نشان میدهد که در آن زمان مفهوم کودکی در ایران شکل نگرفته است؛ به دلیل ناپایدار بودن کودکان، مشکلات بهداشتی و مسائلی که عملاً موجب میشود توجه به کودک وجود نداشته باشد. بچهها رها هستند و آن توجهی که ما امروز به آنها میکنیم، در آن زمان وجود نداشته است. دکتر پولاک تصویری عجیب ارائه میدهد از بچههایی که در کوچهها بازی میکنند. او میگوید: «تا هفتسالگی، بچهها در معیت مادران، زنان خدمتکار و کنیزان حرمسرا، بیشتر به بازی در زیر آسمان میپردازند. بچههایی که بازی میکنند و خوشحالاند، با سنین مختلف و رنگ پوست گوناگون، در کنار مرغها و پرندههای متعدد خانگی، همه و همه در بیننده مانند باغ وحش یا سیرک اثر میگذارد. چهبسا بچهای در حیاط بیفتد و اگر کمکی نرسد، همانجا جان خود را از دست بدهد. بچههای طبقات فقیر بیهیچ نظارت و سرپرستی، در جلوی منزلها یا روی تپالهها در معابر تنگ در هم میلولند. با وجود این همه اسبسوار، هیچ موردی از تصادف بچه با اسب دیده نمیشود؛ زیرا اصل بر این است که اسبها با سرعت در حال تاخت هستند و از بچهها یا سگی که در وسط معبد خوابیده است یا انبوه سوسکهای سرگین غلطان اجتناب میکنند.».
او افزود: میبینید چه تصویر جالبی را به نمایش میگذارد؟ بچههای آنزمان را با مرغ و خروسها باهم قاطی میکردند و این به دلیل همان نبود دلبستگی است که رخ میدهد. دومین موضوعی که ما را به تفکر درباره دوره منجر به مشروطیت و ماقبل مشروطیت وا میدارد این است که ما چیزی به نام مفهوم کودکی با تعریف امروزی نداریم و دلیل آن، نبود اطلاعات است. سطح اطلاعات بهشدت پایین است و وقتی که سطح اطلاعات پایین باشد، جامعهای بَدوی تداعی میشود. هیچ نوع شکاف اطلاعاتی بین بزرگسالان و بچهها وجود ندارد؛ ۹۷ درصد جامعه بیسوادند و تنها سه درصد باسواد هستند. آن سه درصد نیز عمدتاً سواد قرآنی دارند و میتوانند قرآن بخوانند و نمیتوانند اهل کتاب و مطالعه به معنای واقعی باشند؛ بنابراین هیچ شکاف اطلاعاتی بین کودک و بزرگسال وجود ندارد. پدر یک بچه نمیتواند بگوید من درواقع چیزی میدانم که تو نمیدانی؛ زیرا بچه خیلی سریع به جایی میرسد که از نظر اطلاعاتی با پدر بزرگسال خود در یک سطح قرار میگیرد. پس این نیز موضوع دیگری است که موجب میشود بگوییم کودکی وجود نداشته است؛ اما سومین عاملی که به نظر من بسیار مهم و اصلیترین ویژگی کودک از منظر جامعهشناسی است، این است که کودک عضو غیرمکلف جامعه به شمار میآید. او کسی است که بنا نیست به کار مشغول شود، ازدواج کند یا بچهداری کند. تا زمانی که این قرارها وجود ندارد، او غیرمکلف اجتماعی است و تکلیفی بر دوش او نیست. به این وضعیت میگوییم کودک؛ این ممکن است تا ۲۵ یا ۳۰ سالگی نیز ادامه یابد. از منظر جامعهشناسی، ما او را کودک تلقی میکنیم. چه زمانی بنا نیست کودکان به سر کار بروند یا تکلیف اجتماعی به عهده بگیرند؟ زمانی که جامعه از نظر اقتصادی به سطحی برسد که کودکان مجبور نباشند از سنین پایین به کار مشغول شوند و خانوادهها میتوانند بگویند «بچه، بازیات را بکن؛ من غذای تو را تأمین میکنم، لباس تو را تأمین میکنم و مسکن تو را تأمین میکنم»؛ اما اگر نتوانند چنین کنند، به او میگویند «بلند شو و برو دنبال کاری؛ نان خودت را در بیاور». این وضعیت نشاندهنده واقعیتی است که در دوران ماقبل مدرن همواره در ایران وجود داشته است.
اندیشههای مشروطیت؛ آغازگر علتیابی کمتوجهی به کودکان و آموزش آنها در جامعه
پژوهشگر حوزه تاریخ عنوان کرد: اگر بخواهیم به بررسی این موضوع بپردازیم، گزارشهای زیادی از کار کودکان داریم که موضوعی بسیار معمول به شمار میرود و اصلاً چیز عجیب و غریبی نیست. فرض کنید که در کارگاههای شالبافی و قالیبافی، بهترین کارگران، کودکان سه تا پنج ساله بهویژه دختران بودند. دلیل این امر آن بود که بافت ابریشم باید بسیار ظریف انجام میشد و این کودکان انگشتان کوچک و مناسبی برای این کار داشتند. کار دختران پنج سال به بالا در کارگاههای قالیبافی بسیار معمول بود. این کودکان صبح تا شب در کارگاهها نشسته و کار میکردند؛ کارگاههایی که حتی تهویه مناسب نیز نداشت. این کودکان معمولاً پس از یک روز طولانی کار، پاهایشان خشک میشد و نمیتوانستند روی پا بایستند؛ غالباً آنها را در آغوش میگرفتند و به خانه میبردند. تکرار این وضعیت منجر به فلجشدن آنها نیز میشد. این موضوع اکنون من و شما را ناراحت میکند؛ اما در آن زمان ناراحتی وجود نداشت؛ زیرا بچهها در آن زمان مصرفی بودند یا دلبستگی خاصی به آنها وجود نداشت. این وضعیت باعث میشد بچهها کارهای زیادی انجام دهند. دختران خیلی زود ازدواج میکردند و پسران نیز به سرعت وارد شغل پدری میشدند. هر پسری از کودکی شغل پدرش را ادامه میداد و گمان نکنید که این خاص طبقات پایین بود. مثلاً در خاطرات تاجالسلطنه، دختر مظفرالدین شاه، ذکر شده است که «در هفتسالگی روزی مهمانی برگزار شده بود. در آن مهمانی، خانمی با جثهای بزرگ و ابهت خاص نشسته بود. او وقتی مرا دید، محبت و مهربانی زیادی به من کرد و مرا بوسید و نوازش کرد. من از او فاصله گرفتم و ناگهان متوجه شدم که پسربچهای همسن خودم با لباس اهل قشون یونیفورم و واکسیل آویزان، آمده و بر زانوی آن خانم نشسته است. خانم او را در آغوش گرفته بود و من ناگهان فهمیدم که این مجلس خواستگاری من است و او داماد است.».او میگوید که از ترس فاصله گرفتم و بیرون اومدم. به عنوان نمونه، فرض کنید که عباسمیرزا، پسرش را در شش سالگی سوار بر اسب کرد و او را به سرعت در سرمای زمستان با لباس نازک به بازدید قوای نظامی برد. در آن سن، کودک باید بیاموزد که به قشون حکومت کند. معمولاً فرزندان به اصطلاح مهم شاهان از ۱۰ سالگی به حکومت ولایات منصوب میشدند. در این شرایط، چیزی به نام مجال برای کودکی وجود نداشت و دورهای از نبود تکلیف و آزادی برای آنان وجود نداشت. این وضعیت تا زمانی ادامه داشت که به تدریج اندیشههای مشروطیت شکل گرفت.
شاهآبادی در ادامه گفت: وقتی که اندیشههای مشروطیت شکل گرفت، روشنفکرانی که ریشههایشان به زمان عباسمیرزا برمیگردد و سفر به اروپا را تجربه کرده بودند، آمدند و جریان تبادل فرهنگی با اروپا آغاز شد. نخستین سوالاتی که این افراد مطرح کردند، این بود که چرا ما عقب افتادهایم؟ چرا کشور ما اینگونه است؟ چرا ما آزادی نداریم؟ چرا رفاه نداریم؟ و چرا همپایه کشورهای پیشرفته نیستیم؟ آنها شروع به اظهار نظر کردند و یکی از مواردی که همواره بر آن تأکید میکردند، این بود که ما به کودکان و به خودمان توجه نمیکنیم و این است که ما کودکان را آموزش نمیدهیم. اگر بخواهیم تصویری از آموزش نیز داشته باشیم، یک آموزش مکتبخانهای وجود دارد که میتوان گفت آموزش در مکتبخانهها حداقل اطلاعات را به کودکان ارائه میدهد. در این نوع آموزش، مطالعه و روخوانی بخشهایی از قرآن و احادیث و گاهی اوقات گلستان سعدی نیز در کنار آن وجود دارد. کتاب «سیاحتنامه» آقا نجفی قوچانی تصویری بسیار زیبا ارائه میدهد. او میگوید: «من به مکتبخانه ملا رفتم و او تا جایی برای ما تدریس کرد. سپس سال بعد دوباره از همان جا نشستم و دیدم که او بیشتر از این نمیداند و هر چیزی را انقدر خلاصه میگوید و تکرار میکند که نشاندهندهی دانش محدود اوست.» این سطح مکتبخانههاست. ما معلمانی سرخانه نیز داریم که برای اشراف فعالیت میکنند و این افراد به معلمان خصوصی امروز شباهت دارند. برخی از آنها همانند رمانهای قرن نوزدهم روسیه در همان خانههای اشراف زندگی میکردند. به اصطلاح، خانوادههای اشراف هزینههای آنها را تأمین میکردند و بچههای خانواده و فامیل در همان خانه آموزش میدیدند. نباید تصور کنید که روش تدریس آنها تفاوت زیادی با یکدیگر داشت؛ چوب، فلک و کتکزدن در همین مکتبخانههای خانوادگی نیز گزارش شده است. این روش آموزش نیست و تا زمانی که ما به این شیوه آموزش دهیم، هیچ تحولی رخ نخواهد داد. تحولی در آموزش باید صورت بگیرد و توجه به آموزش جدید از همینجا آغاز میشود.
در سال ۱۳۴۰ شمسی، مفهوم کودکی به معنای امروزی متولد شد
او در ادامه توضیح تحول آموزش به کودکان در دوره مشروطیت بیان کرد: اولینبار میرزا حسنخان رشدیه، نخستین مدرسه جدید را در ایروان (پایتخت ارمنستان) تأسیس میکند و به آموزش ایرانیانِ آنجا میپردازد. ناصرالدین شاه در سفر خود به اروپا از طریق ایروان بازمیگردد و رشدیه او را صدا میزند تا ببیند چه اقداماتی انجام دادهاند. او مشاهده میکند که بچهها چگونه به خوبی یاد گرفتهاند. (نقل شده) «او به ناصر میگوید من آموزش خواندن و نوشتن را که به شکل معمول دو یا سه سال طول میکشد، در یک ماه انجام میدهم. بچههایی که به این مدرسه میآیند، به سرعت خواندن و نوشتن را یاد میگیرند. ناصرالدین شاه ابراز خوشحالی کرده و میگوید: بیا با من برویم ایران.». در مسیر بازگشت، او دستور میدهد آن مدرسه را تخریب کرده و وسایلش را ضبط کنند؛ اما بارها میرزا حسنخان به تأسیس مدارس جدید ادامه میدهد تا اینکه این موضوع عادی میشود و در سال ۱۳۱۵ قمری شورای معارف شکل میگیرد. در زمان مظفرالدین شاه کار این شورا تشکیل مدارس جدید است. نکتهای در اینجا وجود دارد؛ اینکه کسی مانند میرزا حسنخان رشدیه، هیچ نوع فلسفهای برای آموزش و پرورش پایهگذاری نمیکند. او شیوه آموزشی خوبی دارد و میگوید: «من یکماهه به بچهها خواندن و نوشتن یاد میدهم»؛ اما فلسفه آموزشی ندارد که نشان دهد ما با نگرش جدیدی به موضوع آموزش مواجه هستیم و این موضوعِ آموزش، مبنای اولیه است برای شکلگیری به عنوان ابداع اجتماعی تا آن ممکن شود. در اینجا باید از میرزا حسنخان فاصله بگیریم و به سراغ عبدالرحیم طالبوف و کتاب «احمد» که معرفی کردم، برویم. طالبوف فلسفه آموزشی خاصی دارد. حال، فارغ از اینکه فلسفه آموزش تا چه حد پذیرفتی است، به هر حال، کسی که فلسفه آموزشی ارائه میدهد، تحت تأثیر چه کسی است؟ او تحت تأثیر روسو است؛ همانطور که پیشتر اشاره کردیم، روسو نگاهی رمانتیک دارد. او بر اصالت حس و حواس تأکید میکند و میگوید که باید بچهها را از طریق حواس آموزش داد. روسو بیان میکند که در میان حواس و قوای انسانی، آخرین قدرتی که شکل میگیرد، قوه عاقله است. او میگوید: «شما چگونه میتوانید به کسانی که هنوز سایر قوایشان رشد نکرده است، از طریق عقل آموزش دهید؟ باید به آنها از طریق حس آموزش دهید.» بنابراین، باید بچهها را به بیابان، باغ و بازی ببرید تا لمس کنند و در معرض تجربههای گوناگون حسی قرار بگیرند و آموزش ببینند. به همین دلیل، خواندن کتاب برای بچهها را کلاً لغو میداند. طالبوف در کتاب «احمد» از منظر خود این موضوع را اینگونه تعریف میکند: «آموزش باید تعبدی باشد.». او مثالهای روشنی میزند و میگوید: «در سیرک، به میمونها آموزش میدهند و به حشرات نیز آموزش میدهند.» او ادامه میدهد: «من به اروپا رفتم و دیدم که یک ارکستر در حال اجرای موسیقی است و رهبر ارکستر هرچه را که میگوید، آنها به طور تعبدانه انجام میدهند.». این نوع نگاه، تعبدی است که من گمان میکنم طالبوف در اینجا به آن شکل میدهد و آن را ترویج میکند. پایه اولیه این مرحله از آموزش در اینجاست و بعدها در مراحل بعدی، کمکم چیزهای دیگری اضافه میشود. تقریباً در سال ۱۳۴۰ شمسی باید منتظر تولد کودکی، به معنای امروزیاش باشیم و نهادهایی که بناست این موضوع را پشتیبانی کنند، ظهور خواهند کرد. افرادی مانند محمدباقر هوشیار، کارهای بزرگی در این زمینه انجام دادهاند که به نظرم شایسته است به آنها پرداخته شود.




آخرین نظرات: