به گزارش خرد و فرهنگ، بیان عـرفانی حـافظ، کـاملا ویژه و منحصر به فرد است، تلفیقی از عشق و فلسفه و طنز عارفانه که در کالبدی بـسیار زیـباشناسانه و در نهایت تسلط بر ریزهکاری های بلاغی ارائه میشود و طیفهای وسیعی از مخاطبان خود را همزمان سیراب میکند.
عـذر بـدتر از گناه
در شـب قدر ار صبوحی کردهام عیبم مکن سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود
صبوحی کردن و بادهي صـبحگاهی نوشیدن، به خودیخود، جرم محسوب میشود، آن هم در چه وقتی؟ در شب قدر! هـمین مـطلب تـا همین جا به اندازۀ کافی، حافظ را مورد هجوم مدّعیان قرار میدهد؛ حال، حافظ میآید و در توجیه این مـطلب مـیگوید که من تقصیری نداشتم، یار زیبارو در حالی که مست و سرخوش بود، به مـنزلم آمـد و جـام باده هم بالای طاق اتاق قرار داشت، هر کس دیگری هم بود همین کار را مـیکرد؛ و به این طریق، برملا میسازد که نه تنها در شب قدر صبوحی کرده اسـت، بلکه یارش – آن هم در حـالت مـستی – به بالین او آمده است.
رشتة تسبیح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر دامن ساقی سیمینساق بود
در این بیت هم، شوخطبعی حافظ به اصطلاح گلکردهاست و در عذرِ پارهشدنِ تسبیحش، میگوید که دستم در دامـن ساقی سیمینساق بود؛ یعنی هم رشتۀ تسبیح را پاره کرده، هم در میخانه بوده و شراب نوشیده، هم در حال معاشقه با ساقی بوده، و هم این که وضعیت ساقی به گونهای بوده که حافظ تشخیص داده کـه سـاقش، سیمین بوده است!
در کنج دماغم مطلب جای نصیحت کاین گوشه پر از زمزمۀ چنگ و رباب است
حافظ، نصیحت ظاهری را بر نمیتابد و در بیانی عارفانه و با مغالطهای زیرکانه، ناصح را نصیحت میکند ودر شرح عذر مـاجرا، مـیگوید که نغمههای عاشقانه و عارفانه جایی برای نصیحت باقی نگذاشته است.این موضوع در بیت زیرهم به گونهای لطیف تکرار میشود:
اگر ز مردم هشیاری ای نصحیت گو سخن به خاک میفکن چـرا کـه من مستم
لازمة مستی، ناهوشیاری و بیخودی است؛ امّا نصیحتگو، چنان که از اسمش پیداست، خود را هوشیار و دانا میپندارد و به همین جهت است که دیگران را وعظ و ارشاد میکند و این در حالی اسـت کـه حـافظ، بیهودهگوییهای او را سخن به خاک افـکندن مـیداند کـه نمونة بارزی از نادانی و ناهوشیاری است. «سخن به خاک افکندن» میتواند به حالت مستانة حافظ اشاره داشته باشد که در عالم بیخودی، بـر زمـین افـتاده است و ناصح که با او سخن میگوید، در حقیقت سـخن را بـر زمین میافکند؛ و در عین حال، یک تعبیر کنایی است؛ یعنی زور زیادی نزن و نصیحتهایت را بیهوده هدر مده. حافظ که هیچ ادّعـایی نـدارد و حـتّی خود را مست و ناهوشیار معرّفی میکند، در حقیقت، ناصح به ظاهر هـوشیار و پرمدّعا را نصیحت میکند و به او میگوید که چه کار باید بکند!
لحن استهزاءآمیز و استعارۀ عنادی و تهکّمیه
حافظ، در بسیاری مـوارد، از رهـگذر تـهکّم و استهزا، به طنز میپردازد و شخصیّت و یا مطلب مدّ نظر جهت طـنز و طـعن را در ظاهر، با الفاظی مقبول و شایسته، اغوا میکند و در حقیقت، او را مورد تمسخر و ریشخند قرار میدهد؛ به عبارتی، الفـاظی احـترامآمیز را در مـواردی به کار میبرد که درخور تحقیر و توهین هستند. در این راستا، علاوه بـر تـوجّه بـه معانی مجازی (مخصوصاً به علاقۀ تضاد)، با انواعی از استعارههای عنادیّه و تهکّمیّه سروکار داریم کـه گـاهی در لفـظ و گاهی در مفهوم عبارت، به کار برده میشوند و هدف غایی آنها، تحقیر مطلب مورد نـکوهش و نـفرت است و حافظ، بسیار رندانه و هنرمندانه، قربانیِ خود را بدون ناسزاگویی، و در قالبی به ظاهر مـحترمانه، آن گـونه کـه زشت و بد است، معرفی میکند.
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق بـرو ای خـواجة عاقل هنری بهتر ازین
درنمونۀ فوق، ناصح را با ذکر واژۀ «عاقل»، نادان و بیعقل مـعرفی مـیکند.
مـن ارچه عاشقم و رند ومست و نامهسیاه هزار شکر که یاران شهر بیگنهند
در بیت بالا بیگناهی یـاران شـهر، و گناهکاری و نامهسیاهیِ حافظِ عاشقِ رند، جای خود را عوض میکنند و حافظ، بر خـلاف ادّعـای هـمشهریانی که او را مست و نامهسیاه میخوانند و خود را بیگناه، آنها را گناهکار میداند. این شیوۀ سخن و لحن کلام، تـأثیر بـسیار زیـادتری دارد از طرز بیانی که مستقیماً آنها را مجرم و گناهکار بخواند و به آنها ناسزا بـگوید. در ضـمن، نباید از واژۀ «یار» و لحن عنادی بهکاررفته در آن هم غافل بود که در معنی «دشمن» به استعاره گرفته شده اسـت.
تـیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
ایـن بـیت، خطاب به معشوق است که حافظ، حـتّی گـاهی بـا او هم به زبان طنز سخن میگوید. واژۀ «صـواب» هـرچند اشتیاق حافظ را برای موردِ هدفْ قرار گرفتنش توسّط غمزۀ معشوق، نشان میدهد امـّا در عـین حال، به او میگوید که در نـشانهگیری، تـیرت به هـدف نـخورد و خـطا رفت؛ یعنی «صواب» در معنی خطا و نـاصواب بـهکار رفته است.
بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زهد هـمچو تـوئی یا به فسق همچو منی
بـه خوبی مشخّص است کـه مـخاطب حافظ، خودش را زاهد و حافظ را فـاسق مـیداند و حافظ هم، هرچند ظاهراً همین مطلب را بازمیگوید، امّا لطف سخن و هنرش در این اسـت کـه زهدِ ریایی و ادّعایی او را عین فـسق و راسـتی و یـکرنگی و اعمال خودش را – کـه در نـظر زاهد، فسق است – عـین زهـد به حساب میآورد و به مدد لحن کلام و استعاره عنادیّه و مجاز بهکاررفته در شعر، این مـطالب را هـنرمندانه به طنز بیان میکند و هیچ حـملة بـه ظاهر مـستقیمی بـه مـخاطب معاندِ خود نمیکند.
ایـهام و ابهام
«ابهام و ایهام در شعر رندانه، تنها از جهت صنعتگری شاعرانه نیست. و اگر حافظ آن را بسیار دوست دارد و بـه کـار میگیرد، هم از جهت کاربرد هنرمندانه و شـاعرانۀ آن اسـت و هـم از جـهت رنـدی کردن در شعر، یـعنی مـقصود غایی خود را از «چشم نامحرم» پنهان داشتن». (همان:360)
«ایهام خود یکی از وجوه میل انسان به آزادی است: حـق انـتخاب هـر کدام از دو سوی معنی، مهمترین فضیلت یک بـیان ایـهامی، هـمین اسـت کـه بـه خواننده این آزادی انتخاب را میدهد و لذّتی که ما از بیان ایهامی میبریم، از نظرگاه روانشناسی فردی، پاسخی است که این گونه از بیان، نسبت به ارادة معطوف به آزادی – که نهفته در وجود مـاست- بهمامیدهد و در حقیقتمیدانی میشود برای تجلّی این میل به آزادی». (شفیعی کدکنی، 1379: 434)
آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی مستان تو خواهم که گزارند نمازم
این بیت، از نمونههای جالبی است کـه هـمزمان، چند ایهام را در خود جای داده و طنزهای ملایم و لطیفی را به وجود آورده است.
الف) از یک سو، «به» محور ایهام است:
1- در معنی «با»: یعنی با خنده جان میدهم که حالت شادان و خندان عـاشق را در هـنگام جانسپردن نشان میدهد و گویای «خندۀ عاشق» است.
2- در معنی «در مقابل» و «دربرابر»: یعنی در مقابل یک خندۀ معشوق، جان میدهم و در این صورت، عاشق حاضر است کـه در بـرابر یک خندۀ یار و به ازایـ لطـف او و در جواب تفقّدش، جان خود را نثار کند، گویای «خندۀ معشوق» است. وقتی صراحی از شراب خالی میشود، صدایی شبیه قُلقُل و قهقهه مانند درمیدهد که در خیال نـازک شـاعر، گویا صراحی هم در عـین خـنده، جانش – که همان شراب باشد – از بدنش خارج میشود و از این جهت به عاشقِ شعر ما شبیه است.
ب) از سوی دیگر، «مستان» هم ایهام دارد:
1- عاشقانِ سرمست و بیخود که هواخواه معشوق هستند.
2- چشمان مست و خـمار مـعشوق
ج) علاوه بر اینها، «نمازگزاردن» هم ایهام دارد:
1- در رابطه با چشمان مست: نمازگزاردنِ چشم، یعنی چشم برهمزدن و اشارهکردن؛ چرا که این حالت پلک برهمزدن و پایین افتادن و بالا آمدن پلک، به حالت رکوع و سجود و قـیام در نـماز شبیه هـستند. در ضمن، از مقایسۀ حالت رکوع نمازگزار و چشم معشوق میتوان چشم برهمنهادن را تصّور کرد که در این صورت، اشاره بـه پایین نهادن پلک چشم است؛ یعنی معشوق، با اشارۀ چشم، اظهار نـیاز عـاشق را قـبول میکند و چشم فرو میبندد و دیده برهم مینهد تا او به کام دلش برسد. علاوه بر اینها، از آن جایی که عـاشق، از جـان دادن خود صحبت میکند، میتوان این نماز را به نماز میّت تعبیر کرد که در آن، رکـوع و سـجود وجـود ندارد؛ این تصویر هم می تواند در مورد چشم، به نگاه کردن و نظارۀ آن تعبیر شود که در ایـن صورت، عاشق از معشوق میخواهد که به او نگاه کند و چشم از او فرو نبندد.
2- در رابطه بـا عاشقان مست؛ که در ایـن صـورت هم دو حالت پیش میآید. یکی اینکه شاعر میگوید من که در راه عشق تو چنین و چنانم، انتظار دارم که هواداران عشق تو، همه در مقابل من سر تعظیم و کرنش فرو آورند؛ چرا که از همۀ آنـها عاشقترم. و در حالت دیگر، میگوید که من در حال جان دادن هستم و آنها باید بر جنازۀ من نماز میّت بخوانند. در ضمن تمام این مطالب، هم عاشق در جان دادن به صراحی شبیه است – که ذکر آن رفـت – و هـم معشوق هم در باز و بسته کردن چشمش به صراحی شباهت دارد و هم عاشقانِ مست؛ چرا که صراحی، تنگشرابی است که به شکل حیوانات و پرندگان – مخصوصاً به شکل مرغابی میساختند که شراب، غـالباً از چـشمش و گاهی از دهانش – بیرون میآید و هنگامی که شراب از چشم صراحی بیرون میریزد، میتواند اشاره به چشم معشوق داشته باشد که گویا باز میشود و برق میزند و رخشان میشود و در غیر این صـورت، چـشمش بسته است. خم وراست شدن صراحی هنگام ریختن باده هم، به خم و راست شدن هواداران مست در هنگام تعظیم و تکریم شباهت دارد. (دادبه، 1371: 21-20)
یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس جز مـن و یـار نـبودیم و خدا با ما بود
«خـدا بـا مـا بود» محور ایهام است:
1- خداوند در آن مجلس انس، حاضر و ناظر بود.
2- خداوند، حامی و پشتیبان ما و مجلس ما و صبوحی زدن ما بود.
3- نظر لطـف خـدا و بـخت سعید، مددکار ما بود که چنان مجلسی و خـلوتی فـراهم شده بود.
4- میتواند به این تعبیر هم اشاره داشته باشد که یاری که حافظ از او سخن میگوید، همانا خدا بـاشد و ایـن مـطلب که «خدا» را «یار و معشوق» بدانند و بنامند، موضوعی است که در ادبـیّات عرفانی و صوفیانه، نمونههای بیشمار دارد و اساساً، خیلی وقتها، «یار» به جز «خدا» نمیتواند باشد. واژهي «جز» در ابتدای مصراع دوّم، بـر ایـن مـطلب تأکید دارد که در آن مجلس انس، فقط حافظ و یارش – نه هیچ کس دیـگر – حـضور داشتهاند و حال، که «خدا» هم آن جا بوده است، لازم نیست به دنبال شخص سوّمی بگردیم کـه جـایِ یـارِ حافظ را پُر کند.
«آن صبوحیزدگی در مجلس انس» هم یادِ آن شراب سحرگاهیست، در سحرگاهِ ازلی، از دسـتِ سـاقی ازلی. و امـّا، این که «جز من و یار نبودیم…» نیز اشاره به آن دیدار در خلوت ازلیست و این کـه «خـدا بـا ما بود» نه این که «خدا هم آنجا بود» بلکه «خدا یار ما بـود» و چـه بسا بازی بسیار ظریفی است با این معنی که «یار من همان خـدا یـا خـدایِ من بود». (آشوری، 1381: 367) در این صورت، این سؤال پیش میآید که حافظ، یک نفر اسـت، پس چـرا میگوید که خدا با «ما» بود؟ در جواب باید گفت که حافظ، در این جا، یـک «مـا»ی جـمعی است و سمبلی است از آدم و آدمیزاده و به نمایندگی از انسان و انسانیّت سخن میگوید.
ما را ز خیال تو چه پروای شـراب اسـت خم گو سرخود گیر که خمخانه خراب است
«سرخود گیر» محور ایـهام اسـت:
1-بـه خم بگویید به دنبال کار خودش برود، چراکه ما به واسطۀ مستشدن از خیالیار، نیازی بـه او نـداریم.
2- بـرای آن که شراب در خم تخمیر شود و برسد، باید سرِخم را بگیرند؛ حافظ هم مـیگوید کـه خُم، هر چه زودتر، شراب را پخته سازد.
3- خم خانه، خراب شده است و دارد ویران میشود و حافظ بـه خـُم میگوید که مواظب سرش باشد تا نشکند!
بیا که قصر امل سـخت سـستبنیادست بیار باده که بنیاد عمر بربادست
«قـصر» بـه مـعنای کوشک و کاخ بهکار رفته است که مـعنای دیـگرش، کوتاهی است و «امل» هم به معنای آرزو بهکار رفته است که در تعبیر دیگرش، درازی عـمر و طـولانی بودن آن را نشان میدهد. «قـصر امـل» یک عـبارت تـشبیهی اسـت به معنیِ کاخ آرزو؛ در حالی که اگـر مـعانی دوم کلمات را در نظر بگیریم، در تضادّ با هم هستند و از آن جا که بـه صـورت ترکیبی آمدهاند، «کوتاهیِ درازی» را میسازند که پارادوکـس جالبی هم هست. در ضـمن، مـیبینیم که «سخت» به معنی بـسیار، بـه عنوان قید برای «سستبنیاد» بهکار رفته است؛ در حالی که معانی اصلی آنها در تـضاد بـا هم هستند؛ به عبارتی، حـافظ مـیخواهد بـگوید که بنیاد کـاخ آرزوهـایش، بسیار سست است و بـرای ایـن منظور، از «سخت» به عنوان قید برای بیان میزان «سستی» بهره میگیرد. (پورنامداریان، 1389: 90)
منابع
۱- قرآن کریم
۲- ابراهیمی دینانی، غلامحسین، (۱۳۷۸)، اندیشههای پنهان، چاپ شده در «حافظ پژوهی»، دفتر دوم، به کوشش: کوروش کمال سـروستانی، شـیراز: نـشر بنیاد فارسشناسی با همکاری مرکز حافظشناسی، صص۱۲۰-۱۱۶.
۳- احمدیان، عبدالله، (۱۳۸۱)، سیر تـحلیلی کـلام اهل سنت، تهران: نشر احسان.
۴- اسلامی ندوشن، محمّدعلی، (۱۳۷۴)، ماجرای پایانناپذیر حافظ، چاپ دوم، تهران: انتشارات یزدان.
۵- اسـلامی نـدوشن، مـحمّدعلی، (۱۳۸۲)، تأمّل در حافظ، تهران: نشر آثار و یزدان.
۶- آشوری، داریوش، (۱۳۸۱)، عرفان و رندی در شعر حـافظ (بـازنگریستۀ هـستیشناسی حافظ)، چاپ سوّم، تهران: نشر مرکز.
۷- پورنامداریان، تقی، (۱۳۸۲)، گمشدة لب دریا، تهران: نشر سخن.
۸- چـناری، عـبدالامیر، (۱۳۸۴)، طـنز در شعر حافظ، تهران: پژوهشنامه علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی شماره ۴۵ و ۴۶.
۹- حافظ شیرازی، شمسالدّین مـحمّد، (۱۳۷۷)، دیـوان حافظ، طبع قزوینی- غنی، تعلیقات و حواشی محمّد قزوینی، به اهتمام: عبدالکریم جُربُزهدار، چـاپ شـشم، تـهران: نشر اساطیر.
۱۰- حمیدیان، سعید، (۱۳۹۰)، شرح شوق، تهران: نشر قطره.
۱۱- خالصی، محمّدرضا، (۱۳۸۴)، مدخلی بر مـبحث طـنز در دیوان حافظ، «چاپ شده در سادۀ بسیار نقش»، به کوشش: کاووس حسنلی، شرکت انـتشارات عـلمی و فـرهنگی و مرکز حافظ شناسی، صص۱۳۸-۱۲۲
۱۲- خرّمشاهی، بهاءالدّین، (۱۳۸۳)، حافظنامه، ۲ جلد، چاپ چهاردهم، تهران: شرکت انتشارات علمی و فـرهنگی.
۱۳- خـرّمشاهی، بهاءالدین، (۱۳۹۲)، طنز حافظ، چاپ شده در «حافظ حافظۀ ماست»، تهران: انتشارات قطره، صـص ۲۴۸-۱۹۱.
۱۴- دادبـه، اصـغر، (۱۳۷۱)، توازی معنایی در ایهامهای حافظ، چاپ شده در «حافظ شناسی»، ج۱، تهران.
۱۵- دارابی، محمد بن محمد، (۱۳۸۵)، لطـیفۀ غـیبی، تـصحیح: نصرت الله فروهر، تهران: نشر طراوت.
۱۶- رکن، محمود، (۱۳۷۵)، لطف سخن حافظ، تهران: نـشر فـؤاد.
۱۷- زرّینکوب، عبدالحسین، (۱۳۸۱)، از کوچة رندان، چاپ پانزدهم، تهران: انتشارات سخن.
۱۸- سمیعی، احمد، (۱۳۷۲)، کلام و پیام حافظ، چاپ شـده در «دربـارۀ حافظ» (برگزیده مقالههای نشر دانش ۲)، زیر نظر نصرالله پورجوادی، نشر دانش، صـص۹۶- ۳۹.
۱۹- شـفیعی کدکنی، محمّدرضا، (۱۳۷۹)، موسیقی شعر، چاپ ششم، تـهران: نـشر آگـاه.
۲۰- شفیعی کدکنی، محمّدرضا، (۱۳۸۵)، طنز حافظ، چاپ شـده در «ایـن کیمیای هستی»، به کوشش: ولیالله درودیان، تبریز: انتشارات آیدین، صص ۱۲۵-۱۱۳.
عرفان اسلامی » بهار ۱۳۹۸ – شماره ۵۹ (صفحه ۳۳۲)
۲۱- شمیسا، سیروس، (۱۳۷۵)، نـگاهی تـازه به بدیع، چاپ هشتم، تـهران: نـشر فردوس.
۲۲- صـدر، رویـا، (۱۳۸۱)، بـیست سال با طنز، تهران: انتشارات هـرمس.
۲۳- عـطّار نیشابوری، فریدالدّین، (۱۳۸۰)، تذکره الاولیاء، چاپ دوازدهم، تصحیح: محمّد استعلامی، تهران: انتشارات زوّار.
۲۴- فـولادي، عـليرضا، (١٣٨٦)، طنز در زبان عرفان، قم: نشر فـراگفت.
۲۵- کاشانی، عزالدّین محمود. بـا مـقدّمه، تصحیح و توضیحات: عفّت کرباسی و مـحمّد رضـا برزگر خالقی، (۱۳۸۵)، مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه، تهران: نشر زوّار.
۲۶- کریچلی، سیمون، (۱۳۸۴)، در باب طنز، تـرجمۀ: سـهیل سُمّی، تهران: نشر ققنوس.
۲۷- گـوهرین، سـیدصادق، (۱۳۸۰)، شـرح اصطلاحات تصوف، تـهران: نـشر زوّار.
۲۸- مرتضوی، منوچهر، (۱۳۸۴)، مکتب حـافظ (مـقدّمه بر حافظشناسی)، چاپ چهارم، تبریز: انتشارات ستوده.
۲۹- مشرف، مريم، (١٣٨٢)، نشانه شناسي تفسير عرفاني، تـهران: نـشر ثالث.
۳۰- مظفّری، علیرضا، (۱۳۸۱)، خیل خیال (بـحثی پیـرامون زیباشناسی صـور خـیال شـعر حافظ)، ارومیه: انتشارات دانـشگاه ارومیه.
۳۱- ناتل خانلری، پرویز، (۱۳۶۹)، طـنـز و مـزاح در شـعر حـافظ، نچاپ شده در«هفتاد سخن»، ۴ جلد، انتشارات تـوس، ج۳، صـص۲۶۵-۲۶۰.
۳۲- نویا، پل، (۱۳۷۳)، تفسیر قرآنی و زبان عرفانی، تـرجمه: اسـماعیل سـعادت، تـهران: نـشر مرکز دانشگاهی.
۳۳- نـیاز کـرمانی، سعید، (۱۳۷۵)، پیر ما گفت،تهران: نشر پاژنگ.
۳۴- هروی، حسینعلی، (۱۳۶۸)، تحلیل یک شعر فلسفی از پل والری و سنجش بـا عـرفان حـافظ، چاپ شده در «مقالات حافظ»، به کوشش: عـنایتالله مـجیدی، تـهران: نـشر کـتابسرا، صـص۱۹۷-۱۹۰.
Satire in Lovely-Mystic Poems by Hafez, a Different Type
Ahmad Hashemi, PhD Student, Persian Language and Literature, Islamic Azad University, Tehran Research and Science Branch, Tehran, Iran
Alimohammad Sajadi, Full Professor, Persian Language and Literature, Islamic Azad University, Tehran Research and Science Branch, Tehran, Ira
برگرفته از مقاله طنز در عاظقانه _ عارفانه های حافظ از گونه ای دیگر، به نگارش احمد هاشمی و علی محمد سجادی، فصلنامه عرفان اسلامی





آخرین نظرات: