از کودکی به نقاشی و طراحی علاقمند بود اما در دنیای کودکانه اش نمی دانست که این هنر روزی می تواند برایش درآمد داشته باشد تا روزی که با دوست پدرش که نقاش بود دیدار کرد و همین ملاقات ساده مسیرش را تغییر داد و به نوعی نخستین جرقه زندگی او به سمت و سوی هنر شد تا سالها بعد با نام “دیوید لینچ” فیلمساز مشهور و شناخته شده ای در جهان شود…
گاهی یک اتفاق ساده سر آغاز راهی پر فراز و نشیب می شود؛ “دیوید” تا آن لحظه گمان می کرد دوست پدرش نقاش ساختمان است اما آن روز متوجه شد او هنرمندی است که نقاشی و طراحی می کند و امرار معاشش هم از همین راه است.
در این نقطه از زندگی بود که او تصمیم گرفت به شکل جدی به نقاشی و طراحی بنگرد.
سکانس اول
تولد
دیوید_لینچ ۲۰ ژانویه ۱۹۴۶ در مونتانا به دنیا آمد؛ پدرش پژوهشگر بود و به همین خاطر خانواده اش را با خود به ایالتهای گوناگون آمریکا می برد.
کودکی “لینچ” در سفرها و مهاجرتهای پیاپی سپری شد و شاید همین فراز و نشیب های زندگی و آشنایی او با تصویرهای گوناگون از محیط های پیرامونش باعث شد تا به زمینه های هنری مختلف علاقمند شود و از همه بیشتر به نقاشی و عکاسی روی آورد.
او مانند بسیاری از هنرمندان بنام سینما با آنکه موفق شد در طول دوران هنری خود آثار ماندگاری را خلق کند؛ اما هیچگاه موفق به دریافت جایزه اسکار نشد و تنها آکادمی اسکار در سال ۲۰۱۹ به او یک جایزه افتخاری اعطا کرد که در توضیحش آمده است: “او با شجاعت هنری، مرزها را جابهجا کرده است.”
سکانس دوم
وقتی صدای باد را از نقاشی هایش شنید
وقتی از “لینچ” درباره ساخت فیلم “کله پاک کن” می پرسند می گوید که تمام چیزی که از زندگی می خواسته این بوده که نقاش شود و به همین خاطر در مدرسه موزه بوستون در آکادمی هنرهای پنسیلوانیا نقاشی می خوانده است.
او یک بار در اتاقش نقاشی باغی را در شب می کشیده که بیشترش سیاه بوده با برگ های سبزی که بیرون می آمدند. سیاهی در نقاشی غالب بوده و زمانیکه به نقاشی اش نگاه می کند از سمت آن صدای باد را می شنود و می بیند که سبزه ها شروع به حرکت می کنند و در این لحظه بوده که اتفاق مهمی در زندگی اش رخ می دهد و دریچه ای از دنیایی متفاوت به روش گشوده می شود و می گوید: وای… نقاشی متحرک!
سکانس سوم
وامدار سالوادور دالی و لوئیس بونوئل
“لینچ” وام دار سالوادور دالی و لوئیس بونوئل از پیشگامان سبک سورئال است.
گویی نقاشی های “دالی” در فیلم های “لینچ” متحرک شده اند؛ هرچند “لینچ” بارها از “لوییس بونوئل” به عنوان الگویش در فیلمسازی نام برده بود و به نوعی ادای دین کرده بود…
او نقاش هم بود و همانطور که در آثارش می بینیم سکون و سکوت و تاریکی حکمفرماست حال آنکه در فیلم هایی که ساخته نور نقش مهمی دارد.
او در فیلم هایش از نور به خوبی بهره گرفته چون زوایای نورپردازی را به خوبی می شناسد.
اصلا هنرمندان نقاشی که به دنیای تصویر روی می آورند نور را می شناسند نمونه بارزش را در ایران هم داریم؛ پدر پرتره ایران “فخرالدین فخرالدینی” که ابتدا نقاش بوده و بعد عکاس می شود با آن پرتره های سیاه و سفید و بازی نورش که بی نظیرند.
دیوید لینچ:
«یک روز غم تمام می شود، اما فکر نمی کنم آن روز امروز باشد.»
سکانس چهارم
دریافت جایزه ازجشنواره کن
لینچ در سال ۱۹۸۰ فیلم “مرد فیلنما” (The Elephant Man) را جلوی دوربین برد که نامزد جایزه اسکار هم شد و در سال ۱۹۹۰ فیلم “از ته دل وحشی” (Wild at Heart) را با اقتباس از رمانی به همین نام، نوشته “بری گیفورد” ساخت؛ بازتاب این فیلم تحسین منتقدان بود و جایزه نخل طلای کن هم به “لینچ” رسید.
سکانس پنجم
ایده هایی شبیه به ماهی !
دیوید لینچ درباره ایده و طرح هایش افکار خاصی دارد و مانند بیشتر هنرمندان به جزئیات و تجزیه و تحلیل آن می اندیشد و معتقد است که ایدهها مانند ماهی هستند. اگر در آبهای کمعمق و سطحی بمانید، فقط ماهیهای کوچک را میتوانید شکار کنید و اگر میخواهید ماهیهای بزرگ بگیرید، باید به عمق بروید. ماهیهای اعماق، قویتر و نابترند. آنها درشت، انتزاعی و بسیار زیبا هستند. همه چیز، هر آنچه به حساب آید، از ژرفترین سطح بالا میآید. فیزیک مدرن آن سطح را “میدان واحد” مینامد. هرچه هشیاری و آگاهی تو بیشتر شود، به آن منبع ژرف نزدیکتر میشوی و ماهی بزرگتری صید میکنی…
دیوید لینچ همچنین میگوید که فیلم مدیومی جادویی است که باعث میشود در ذهنتان رؤیایی را بپرورانید و به شما امکان میدهد در تاریکی، رؤیای خود را ببینید.
من دوست دارم فیلم بسازم چون دوست دارم به دنیای دیگر بروم. من دوست دارم در دنیای دیگر گم بشوم…
سکانس پنجم
ادای احترام استیون اسپیلبرگ
“استیون اسپیلبرگ” کارگردان بنام و شناخته شده سینمای جهان در ستایش آثار “لینچ” می گوید:
“من عاشق فیلمهای دیوید بودم. فیلم های Blue Velvet و Mulholland Drive و The Elephant Man او را بهعنوان یک رویابین منحصربهفرد و خلاق معرفی کردند؛ او فیلمهایی ساخت که حس میکردی با دست ساخته شدهاند.
من دیوید را زمانی شناختم که نقش جان فورد را در The Fabelmans بازی کرد. یکی از قهرمانانم، دیوید لینچ، در حال بازی نقش یکی دیگر از قهرمانانم بود. این تجربهای سورئال بود و گویی صحنهای از یکی از فیلمهای خود دیوید بود.جهان دلتنگ چنین صدای اصیل و منحصربهفردی خواهد شد. فیلمهای او از آزمون زمان سربلند بیرون آمدهاند و همیشه چنین خواهند ماند.”
سکانس آخر…
وداع با سینما
وقتی خانواده لینچ خبر درگذشتش را منتشر کردند؛ یک عبارت ساده، کوتاه و در عین حال عمیقف کافی بود تا سینماگران و به طور کلی هنرمندان او را همواره با یاد داشته باشند:
“اکنون در جهان یک خلا بزرگ وجود دارد زیرا او دیگر در میان ما نیست.”





آخرین نظرات: