باری… حافظ را به محکمه تفتیش عقاید هم بردند از «بخل» اما به بهانه شک؛ و در آن گیر و دار زنان خانه همۀ دستنوشته های او را شستند و پاره کردند.
خواری ،عشق، آری خوار شماری عشق:
«جای آنست که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می شکند بازارش»
بسیار اندیشیده ام به این که آیا چه مفهومی در ذهنیات و روحیات انسانی وجود دارد که حافظ به آن نپرداخته باشد؟ و کدام واژه هست که در به جاترین جای خود، در زبان حافظ نیامده باشد؟ و کدام سؤال درونی انسانی هست که حافظ به آن نیندیشیده باشد؟
نمی توان گفت بی تحول باقی ماندن زبان فارسی باعث استقبال خاص و عام از غزل حافظ بوده است. نه؛ زبان فارسی بی تغییر هم نمانده است و بخصوص ، باید توجه داشت که خواندن حافظ، هیچ آسان نیست. امّا رمز زبان حافظ این است که دست رد بر سینه هیچ نیازمندی نمی زند. همگان محرم ذهن و زبان خواجه اند، و از «بحری» که اوست، آب می توانند بردارند.
مردم از هر بابی و درباره هر مشکلی با حافظ مشورت می کنند؛ در عشق و در اندوه و در شکست و درماندگی، در شوریدگی و انکار و در ایمان و امید و در دام و در رهایی و در باور ما ایرانیان حافظ «لسان الغیب» خوانده می شود.زبانی که بی پاسخت رها نمی کند.
حافظ انباشت معانی همواره بدیع است و خود نیز بدان اشارت ها دارد. چنین لقبی به خواجه دادن هم، نشانه حس و درک را رازوارگی زبان و بیان حافظ است از جانب وجدان جمعی ما. آن رمز و رازها که در ساختار و در معنا، فورانی و دورانی ست، چرخنده و و گریزنده، همه سویه، واحد و متكثر – مثل کائنات – و در همه حال امید بخش از اعماق نومیدی ها. از سوی دیگر حافظ نماد گُنجاهای جان فرهیخته انسان ایرانی است در گذر از آزمون های سخت با ظرافت های انعطاف پذیر مینیاتوری، در تحمل و تأمل، و در نگاه سپنجی خیامی به دنیا، در باریک بینی و انعطاف و تساهل، در قناعت و بلند نظری و بلند همتی، و در بی اعتنایی به دنیا و دنائت های دنیایی . نور زخورشید جوی بلکه برآید.
دیگر… و آشکارترین علت گرایش به حافظ شباهت بسیار نزدیک شرایط روزگار حافظ است با شرایط بعد از او تا بعد و بعد و بعدتر … که ای بسا سخیف تر و شنیع تر شده است؛ چندان که در تالاب قرون بعد از عصر نرویید. از آن که ظلمت چیره تر شد. به این سبب حافظ تارک غزل پارسی و هم پایان شکوهمند آن شمرده می شود.
بعد از حافظ ذلت و انحطاط و زوال چنان عمق و گستره ای می یابد که گمان توان برد خواندن حافظ هم امری آسان نبوده باشد. پس ظرافت طبع انسان ایرانی، انسانی که در هر مقطع و دوره ای به درون خود واپس رانده می شود، چگونه می تواند ازحافظ، همدل و همزبان خود، فاصله بگیرد و او را از خود دور بدارد؟ سهل است که چگونه می تواند او را، این ذهنیت همیشه یک ملت را مثل گوهر حقیقت در وجدان پریشان خود نستاید؟ آخر حافظ امید لحظات مرگبار انسان ایرانی بوده است و هست، با این ظرفیت برتر که او در اوج های وجد و امید هم دست افشان میدان های شادمانی و زندگی توانسته است باشد، هست و خواهد بود؛ که او در همه حال ستیزندۀ با زشتی است و ستاینده زیبایی. و زبان عشق است از زمینی ترین و دستیاب ترین عشق تا دورترین مفهوم هستی شناسانه آن. که یعنی عشق به اصل خود – به گوهر آفرینش.
باری… نبوغ حافظ، «آن قطره محال اندیش»، غزل حافظ است در خلاقه ترین وجه بیان و غنای معنا. اما معجزه حافظ به گمان من زیستن اوست در ورطه های عشق و هلاک: ایستادن و در نیفتادن – خمیدن گندم وار و باز ایستادن و نشکستن، تا سهمی از آن «بار امانت» را که بر عهده گرفته بود به منزل برساند و – انصاف را ـ به منزل هم رسانید؛ از آن که:
«کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند.»
برگرفته از کتاب «قطره محال اندیش» ، سخنرانی در مراسم بزرگداشت گوته در تالار شهر فرانکفورت




آخرین نظرات: